موضوعي ثبت نشده است
linkdooni جديدترين لينکهاي روزانه
linkdooni درباره وبلاگ


رمان محو ومات

نمي توانستم به او فكر نكنم زيرا كه دو سال تمام شب و روز به او فكر كرده بودم،و حالا بيشتر وقتم را در كنار او مي گذراندم.احساس مي كردم با خانم هاي ديگر متفاوت است شايد همين امرباعث مي شد كه بيشتربه سوي او كشيده شوم.به هيچ كدام از پسرهاي كلاس اهميتي نمي داد.روز به روز زيبا تر به چشم مي امد.هميشه شيك ترين لباسها را بر تن داشت،البته در عين شيك پوشيدن همه لباسهايش سنگين بود.چهره منحصر به فرد و اخلاق تند او همه و همه براي من دوست د اشتني بود.

رژينا مدام حالت تهاجمي داشت.هرگز كسي از او محبت به چشم نمي ديد.به زمين و زمان بدبين بود.سعي مي كرد درسش از همه بهتر باشد و رقيب زرنگ تر از او،من بودم كه نمي گذاشتم حتي يك بار هم از من پيش بگيرد.

دو ماه از امدن من به تهران مي گذشت.چند روز در هفته را با او مي گذراندم،ولي چه گذراندني!

مدام در حال دعوا بوديم.همه ي بچه ها از روابط تيره و تار ما خبر داشتند و ما را رقيب هاي سرسختي مي دانستند.در طول اين مدت نيز حسابي با بچه هاي هم اتاقيم صميمي شده بودم،چون ازآنها بزرگتر بودم خيلي به من احترام مي گذاشتند و براي هر كاري با من مشورت مي كردند.

بيشتر روزها من آشپزي مي كردم.همه دست پختم را دوست داشتند.من هم از خدا خواسته فقط مسئوليت آشپزي را بر عهدي مي گرفتم و كارهاي ديگر بر عهده آنها بود.

ساعت هاي خوبي را در كنار هم سپري مي كرديم.صميميت و دلسوزي و مهرباني توي جمع ما حرف اول را مي زد.و اين ها باعث شده بود كه جمع دوستانه ما گرم تر ازاين باشد.گاهي از شبها كه دور هم جمع مي شديم فارغ از درس خواندن ميزديم و مي رقصيديم.آن قدر كه عرق همه در مي امد.خسرو آواز مي خواند و من با ويولون همراهيش مي كردم.

گاهي از شبها نيز هر كدام مثل موش توي لانه خود مي خزيديم،و به قول امير شب هاي مجنون شدن ما بود.و واقعا همين طور بود كه او مي گفت.همه به جز من خود را لو داده بودند كه خاطرخواه هستند.كياست با خواهرزن برادرش نامزد بود.خسرو دل در گرو مهسا دختر همسايه نهاده بود.و امير سخت خاطرخواه دختر صاحبخانه شده بود كه طبقه بالا مي نشستند.ناصر هم معلوم نبود كه به كدام دوست دخترش فكر مي كند.مدام دل مي باخت و خيلي زود فارغ ميش د.تا به حال به حساب خودش نوزده بار عاشق شده بود و مهرداد تنها كسي بود كه توي جمع ما ازدواج كرده و چشم به انتظار فرزند خود بود.در جمع ما ناصر از همه شادتر بود.هرگز خنده از لب هايش دور نمي شد.مدام در حال سر به سر گذاشتن بچه ها بود.خود به تنهايي به اندازه ي ده نفر شلوغ بازي در مي آورد.

امشب نيز به قول امير يكي از شب هاي مجنون شدن ما بود.من به جز رژينا دلم براي مادر خيلي تنگ شده بود.هر بار كه اورا با بلوز آستين كوتاه و شلوار مشكي ساده اي كه هميشه به پا داشت جلو نظرم مي اوردم دلم برايش بيشتر تنگ مي شد.هر بار كه با هم تلفني صحبت مي كرديم از من خواهش مي كرد فعلا برنگردم.مانند همه مادرهاي دنيا از شلوغي جاده در هراس بود.ديگر اين دفعه نمي توانستم به حرف او گوش بدهم،چون دلم براي او و باقي خانواده يك ذره شده بود.دلم براي دريا و بوي جنگل و شاليزارها لك زده بود.ديگر نمي توانستم طاقت بياورم مخصوصا كه به تعطيلي برخورده بود.با روشني روز با اولين اتوبوس خودم را به رامسر رساندم.همه خانواده از ديدن من ذوق زده شده بودند.بعد از يك مدت طولاني واقعا نياز به چنين استراحتي داشتم.سكوت قشنگ ويلا مرا بيشتر به او نزديك مي كرد.حالا مي فهميدم كه چقدر نسبت به گذشته تغيير كردم.بدون اينكه بخواهم او كل ذهن و روح مرا اشغال كرده بود.هر روز به ياد او تا ساحل مي رفتم.دقيقا همان جايي كه براي اولين بار او را ديده بودم.به خود گفتم:«اي دل غافل!شنتيا خان!انگار راس راسي عاشق شدي!به قول امير مجنون....حالا از اين پس چي كار مي كني با اين دل مجنونت؟واي كه عاشق چه كسي هم شدي!»

يك روز هنگاميكه توي باغ در حال قدم زدن بودم سنگيني نگاه مادر را از پشت پنجره حس كردم.با اينكه سعي كردم خيلي بي خيال و ازاد گام بردارم اما او متوجه رفتار غير عادي من شده بود.به داخل عمارت كه برگشتم او سيني چاي را روي ميز گذاشت و گفت:«شنتيا!نمي خواي مشكلت رو به من بگي؟!»

متعجب جواب دادم:«از چي حرف مي زنيد مادر؟!»

-فكر كردي من نمي دونم كه اين روزا چقدر فكرو خيالت مشغوله؟فقط اميدوارم گرفتار بد نشده باشي.من اگر تو رو نشناسم كه ديگه اسم خودمو مادر نمي ذارم.اگر نمي خواي با من حرف بزني مشكلي نيست.فقط از تو خواهش مي كنم مواظب خودت باش.هرگز كاري نكن كه پشيموني به دنبالش باشه.

-مادر من!عزيز مهربونم،خيالت آسوده باشه.به قول خودت منو كه مي شناسي.پس اطمينان حاصل كن كه من هرگز دست به كاري نمي زنم كه آخرش پشيموني به بار بياره.اگه مي بيني كمي فكر و خيال دارم درسام خيل مشكله.احساس مي كنم از پس اونا برنميام.

مادر در حالي كه از جايش بلند مي شد با خنده گفت:«اصلا دروغگوي خوبي نيستي.حالابه جاي ادامه اين بحث بي نتيجه بيا بريم آشپزخونه كه از وقت ناهار داره مي گذره.»

به دنبال سر مادر به راه افتادم.در چيدن ميز كمك كردم اما ذهنم درگير بود.مادر سر ميز غذا عمدا بحث راه مي انداخت كه فكر مرا منحرف كند تا غذايم رابخورم ولي مگر فكر رژينا اجازه مي داد!

چهار روز تعطيلي به سرعت برق و باد گذشت.اين دفعه آسوده خاطرتر از دفعه ي پيش به سوي تهران حركت كردم،زيرا از بابت مادر خيالم آسوده بود كه در نبود من به او سخت نمي گذرد و شهلا و شيرين او را تنها نمي گذارند.

ساعت در حدود سه و نيم صبح بود كه به مقصد رسيدم.خسرو هنوز بيدار بود و بسيار نگرا ن و پكر به نظر مي رسيد.هر چه با او حرف زدم بي فايده بود.انگار نمي خواست من چيزي بدانم.من هم خواب از چشمم پريده بود.با دوش آب گرم خستگي راه را از تن به در كردم و در آشپزخانه مشغول چيدن مواد خوراكي شدم كه مادر هنگام آمدن در چمدان جاسازي كرده بود.

ناصر كه براي نوشيدن آب بيدار شده بود با ديدن من نيشش تا بنا گوش باز شد.بعد از احوالپرسي درست و حسابي گفت:«خدا بده از اين مادرا.باور كن وقتي تو نبودي اين چند روز همش املت خورديم.از بس تخم مرغ خورديم به جيك جيك افتاديم.خلاصه جاي تو خيلي خالي بود.»

-براي آشپزي كردن جام خالي بود يا دلتون براي خودم تنگ شده بود؟

-ديوونه!اين چه حرفيه!ما حالا مثل يك خونواده هستيم.كه بدون هم زندگي برامون كسل كننده ميشه.ولي راستشو بخواي،ته تهش دلم براي دستپختت تنگ شده بود.خدايي بدون تو لنگ بوديم.

-ممنون از اين ابراز احساسات.

-خواهش مي كنم...حالا يه مشت از اون پسته رد كن بياد كه اول صبحي يه ذره خون به مغزمون برسه.

از پاكت پسته مقداري توي ظرف ريختم و جلو دستش گذاشتم:«ناصر،تو مي دوني خسرو چش شده؟»

-دقيقا نه،اما هر چي هست زير سر اون دختره،مهساست.

-چرا مهسا؟!

يك مشت پسته برداشت و يكي رابا پوست شوت كرد توي دهانش:«چه مي دونم!پسره پاك قاطي كرده.بدجوري مجنون بازي در مياره.»

-خوب چه اشكالي داره.دختره رو دوس داره.

-آخه تو كه نمي دوني،الهي فداي اون هيكل خوشگلت بشم دختره دختر نيست.

-يعني چي دختر نيست؟

-منحرف!منظورم اون جوري نه،ميگم كه اين دختره به درد خسرو نمي خوره.مطمئنم حالا هم اين مهساي ناتو يه جوري اينو چزونده كه اين طوري مثل ننه مرده ها عزا گرفته.صد دفعه گفتم تو نبايد پيش هر قاطر بزك كرده اي كه قيافه اسب نجيب به خودش گرفته گردن كج كني!احمق!مگه به خرجش رفت؟حالا هم بايد بكشه.

وقتي ناصر براي خواب آشپزخانه را ترك كرد نتوانستم بي خيال از كنار موضوع خسرو بگذرم.هر طور كه بود او را به آشپزخانه كشاندم و ازاو خواستم تا حقيقت را به من بگويد.با بغض گفت:«خيلي سخته وقتي آدم دل به كسي مي بنده،ولي بعد متوجه بشه كه طرف....»

-طرف چي؟چرا حرفتو نمي زني؟براي مهسا اتفاقي افتاده؟

-اي كاش مي مرد ولي من اين روز رو به چشم نمي ديدم.توي اون لحظه دلم مي خواست بكشمش.مني كه حتي دلم نمياد يه مورچه رو زير پايم له كنم.

روزهاي اول وقتي باهاش آشنا شدم احساس مي كردم گنج پيدا كردم.به خودم گفتم:اين گنج بايد مال من بشه.هر طور كه بود توجهشو به خودم جلب كردم.ازش خواستم يار هميشگي من باشه.هميشه شاكر خداوند بودم كه اين فرشته رو سر راهم قرار داده.احساس مي كنم بدون وجود اون هيچي نيستم و تنها با اونه كه من زنده مي مونم.از اين كه كسي پيدا شده بود به من اين طور بدون شيله پيله عشق بورزد مست بودم،اما زهي خيال باطل كه فقط به ظاهر چنين بود.با زبان چرب و نرمش حسابي از من سوء استفاده كرد.متاسفانه تا اونجايي كه تونست منو تيغ زد.مي دونست خوب هالويي گير آورده.من هم به خيال اينكه اون تنها كسيه كه مي تونه منو خوشبخت كنه در اين موت كوتاه هر چه داشتم و نداشتم به پاش ريختم.

نتوانستم تحمل كنم ميان حرفش دويدم:«مگر تو چي كار كردي؟»

آه غمگيني كشيد:«هر چه توي حساب بانكيم داشتم براش يه سرويس طلاي گرانقيمت خريدم و براي روز تولدش بهش هديه دادم،كه بعدا متوجه شدم حتي روز تولدش رو هم به من دروغ گفته تا بتونه از اين طريق از من اخاذي كنه.»

-خداي من!تو ديگه چقدر ساده هستي!

-بحث سادگي نيست.من به او اطمينان كردم.چون دوستش داشتم. و به نظر من پايه دوست داشتن با اطمينان محكم ميشه.

-ديدي كه اين طور نبود.حالا چطور شده كه اين حرفا رو مي زني؟ازدواج كرده؟

-اي كاش ازدواج مي كرد.ديروز با من تماس گرفت و پرسيد كه چه برنامه اي دارم.من هم گفتم كه تموم وقت دانشگاه هستم.ازش خواستم هر برنامه اي داره بذاره براي بعدا.وقتي به دانشگاه رفتم يكي از استادا نيومده بود.چند ساعت وقت بيكاري داشتم.تصميم گرفتم به منزل برگردم و بقيه وقتمو با او بگذرونم.من ساده فكر كردم كه اونو غافلگير كنم چه قدر خوشحال ميشه.هنوز سر كوچه نرسيده بودم كه مهسا رو از دور ديدم.مي خواستم خودمو بهش برسونم كه متوجه شدم حالتش غير عاديه.نمي دونم چرا خودمو ازش پنهان كردم.شايد در اين مورد خداوند به من كمك كرد تا زودتر دستش پيش من رو شه.خلاصه ديدم بعد از اين كه خوب اطرافو پاييد با دست به جايي اشاره كرد و خيلي زود يه نفر دنبالش راه افتاد.

-كي؟شناختيش؟

-نه،تا حالا اونو نديده بودم.لاغراندام،زرد و بي قواره با ريش و موهاي بلندي كه داشت آدمو به وحشت مينداخت.

با تعجب گفتم:«مرد بود؟»

-پس مي خواستي زن باشه؟نمي دوني توي اون لحظه چه حسي داشتم.خونم به جوش اومده بود.اگر كياست به موقع نمي رسيد خونش رو مي ريختم.

بعد از كمي گفتگو چيزي رو به مهسا داد و سريع از كوچه بالايي در رفت.كياست گفت:«بهتره حقيقت رو از زبون پسره بشنويم تا اينكه از خود مهسا چيزي بپرسي.احتمال داره مهسا بزنه زير همه چيز.»

با كياست رفتيم دنبالش.نزديك پارك محله خودمون گيرش آورديم.وقتي قيافه زشت و وحشتناكش رو از نزديك ديدم به اين فكركردم كه چه چيز اين زردنبو از من بهتره كه مهسا اونو بر من ترجيح داده.اول زير بار نمي رفت اما وقتي ديد كه ما تا چه حد عصباني هستيم لب باز كرد و گفت:«من اين وسط هيچ كاره ام به خدا.پرويز خان منو فرستاد كه مواد رو به مهسا بدم.»

-مواد؟مواد چي؟

-باورش براي خود من هم سخت بود كه مهسا معتاده.اون به علاوه به اينكه معتاده متاسفانه در كار رد و بدل مواد مخدر نيز دست داره.اون پسره بيچاره اول فكر مي كرد ما هم از همون دار و دسته هستيم،به همين خاطر همه چيز رو لو داد.به قول خودش تازه كار بود.از زبون اون شنيديم كه مهسا با همون پرويز خان كه سن پدرش رو داره سالهاست كه دوست هستند من هم كه دراين مدت فقط يه بازيچه بودم.نمي دونم،شايد هم يه طعمه بودم كه مي خواستند منو وارد باند خودشون بكنند.از زبون همون مرد شنيديم كه كار مهسا اينه كه جوونا رو اغفال مي كنه و بعد تحويل پرويز خان ميده.

از حرفهايي كه خسرو زد نزديك بود پس بيفتم.اصلا دچار حالت تهوع شدم.چند بار با مهسا برخورد داشتم اما اصلا به او نمي آمد كه معتاد باشد.شايد به خاطر آرايش زيادي كه مي كرد نمي توانستم بفهمم.دلم براي خسرو سوخت،گفتم:«خدا رو شكر كن كه زودتر پي به ماهيت اون بردي.حالا مي خواي چه كار كني؟»

آه حسرت باري كشيد و گفت:«هيچي.چه كاري از دستم برمياد؟فقط تنها كاري كه مي تونم انجام بدم اينه كه اونو از صفحه ي زندگيم محو كنم.»

-بايد پول هايي رو كه براش خرج كردي پس بگيري.

-اصلا دلم نمي خواد باهاش تماس داشته باشم.حتي حاضر نيستم يه لحظه هم اونو ببينم.كياست وارد عمل شده.او روتهديد كرده اگر طلاها رو نده همه چيزرو به پليس مي گه.

-نگران نباش همه ما در كنار تو هستيم.غصه ي هيچ چيزي رو نخور.چيزي كه زياده،دختر.مطمئن باش كه خدا دوستت د اشته وگرنه معلوم نبود آخر اين ماجرابه كجا ختم مي شد.صبر كن ببين چه دختر خوبي سر رات قرار بگيره.

-ولي كو دختر خوب،مهسايي كه فكر ميكردم بهترينه اين از آب دراومد.واي به حال....

- اين طور ها هم نيست كه تو فكر ميكني . من اصلا از همان روز اول از او خوشم نيامد . چند بار غير مستقيم به تو گفتم اما متوجه نشدي.دختري كه تو اين سن و سال اين طور راحت با تو ارتباط برقرار كرد بايد مي فهميدي كه ريگي به كفش دارد . اصلا از طرز لباس پوشين و ارايش كردنش خيلي جلب توجه مي كرد . اما خوب تو عاشقش بودي و من مي ترسيدم از من به دل بگيري . شكر خدا به خير گذشت. فقط اين را از من كه هيچ تجربه اي هم ندارم گوش كن.هميشه به دنبال دختري برو كه نجيب باشد و شرم و حيا را رعايت كند . عشق او جلو چشم تو راگرفته بود نمي توانستي خوب ببيني
- حالا كه فكرش را مي كنم ميبينم كه چه قدر اشتباه كردم. به جاي اينكه پول هايم را خرج تحصيل كنم از خود ميزدم و خرج مواد مخدر خانم مي كردم.

- از اين تعجب مي كنم كه تو اين همه با او مراوده داشتي چه طور متوجه اعتياد او نشدي.
-چون ساده و احمق بودم
-بهتر نيست موضوع را به پليس اطلاع بدهي؟
-نمي دانم!اوضاع روحي ام بدجور به هم ريخته اصلا مشاعرم كار نمي كند
هوا كاملا روشن شده بود كه من و خسرو به رخت خواب رفتيم.همه حرف هايش مانند يك كابوس برايم وحشتناك بود.خستگي را توي تنم مانده بود چشم هايم از فرط بي خوابي مي سوخت. ولي خوابم نمي برد. يك ساعت استراحت كردم .بعد مجبور شدم خودم را براي رفتن به دانشگاه اماده كنم . استحمام مرا از ان حالت سستي در اورد اما با افكار مغشوش راهي دانشگاه شدم . دم در دانشگاه به رژينا برخوردم . احساس كردم با ديدنم رنگ باخت . با خودم گفتم:تا اين حد تنفر!بر عكس هميشه با روي خوش به او سلام دادم . ان قدر مشتاق ديدن روي زيباييش بودم كه دلم نمي امد مثل هميشه با اخم با او روبه رو شوم. تنها در جواب من گفت:سلام.
حس كردم از چيزي ناراحت است. مي خواستم سر بحث را با او باز كنم كه بهروز از راه رسيد. وقتي با بهروز وارد كلاس شديم متوجه شدم كه گريه كرده. با ديدن چشم هاي غمگين و نمناكش دلم لرزيد. ژاله يكي از بچه هاي كلاس كه با او صميمي بودكنارش نشسته بود و در گوشش پچ پچ مي كرد. بهروز متوجه حالت غير عادي ان ها شد. ارام گفت:انگار خانم اسو امروز زياد سر حال نيستند.
-ظاهرا.
دلم مي خواست مي توانستم از او بپرسم كه چه مشكلي دارد . اما امكانش نبودبا ورد استاد سكوت خانم ها برقرار شد. جو كلاس مانند روزهاي پيش نبود ديگر از نگاه هاي اخم الود او خبري نبود . نيم ساعت از وقت كلاس نگذشته بود كه به يهانه كسالت كلاس را ترك كرد . وقتي او رفت تازه فهميدم كه چه قدر بودنش در كلاس به من انرژي مي داد . شايد اگر او نبود هرگز تا اين حد توي درس هايم تا اين حد موفق نمي شدم اصلا نمي توانستم جاي خالي او را تحمل كنم . هرچه استاد حرف ميزد انگار برايم لالايي مي خواند تا جايي كه پلك هايم سنگين شدو اگر صداي بهروز مرا به خود نمي اورد خوابم برده بود:پسر معلوم است حواست كجاست؟
-خيلي خسته هستم. ديشب اصلا نخوابيدم.خستگي راه هنوز توي تنم مانده .
-مگر شب امدي؟
- نه غروب تهران بودم فقط شب نتونستم بخوابم.
-بعد از ظهر كهكلاس نداريم.تو هم كه بيكار هستي. بگير بخواب.
با خارج شدن استاد از كلاس طاقت نياوردم و به سراغ ژاله دوست رژينا رفتم پرسيدم:براي خانم اسو اتفاقي افتاده؟
-پدرش تصادف كرده البته به خير گذشته و خطر مرگ از سرش گذشته.طفلك خيلي نگران پدرش است.
-شما مي دانيد پدرشان در كدام بيمارستان بستري هستند .
-بله ولي متاسفانه اجازه ندارم اسم بيمارستان را بگويم.
-چرا؟من كه نمي خواهم كار خلافي بكنم. فقط مي خواهم به عيادت پدرشان بروم
-مي دانم شما كه تا حدودي با اخلاق خانم اسو اشنا هستيد. او زياد مايل نيست كه......نگذاشتم به حرفش ادامه بدهد .گفتم :ممنون از راهنماييتون .متوجه شدم.
هنگامي كه به جمع دوستان برگشتم انتظار داشتم از من بپرسند كه چي شد. اما هيچ كدام نپرسيدند كه با ژاله چيكار داشتم.بهروز گفت:شنتيا!مي تواني اموزش موسيقي بدهي؟
متعجب پرسيدم:من؟
-پس كي؟مگر نگفتي به خوبي مي تواني سنتور و ويولون بزني؟
-البته. ولي نه ان قدر كه بتوانم اموزشگاهي را اداره كنم.
-اگر كامل بلد باشي مي تواني. يكي از دوستان من در بالاي شهر اموزشگاه موسيقي داير كرده. احتياج به يك نفر دارد كه اموزش سنتور بدهد . من هم تو را به او معرفي كردم . تو كه چند روز از وقتت را الافي . بهتر است اين طور وقتت را پر كني. تازه پولي هم به جيب ميزني.
-دست شما درد نكنه. الافي يعني چه؟مگر من درس نمي خوانم!
-ما هم درس مي خوانيم. ولي دركنارش هزار كار ديگر هم ميكنيم . به هر حال من روي تو حساب باز كردم. اميدوارم نه نگويي.
خطاب به مرتضي گفتم:مي بيني مرتضي جان!همين طوري براي خودش مي برد و ميدوزد.
مرتضي با خنده گفت:بهروز جان دوزنده خوبي است. از شوخي گذشته فكر بدي نيست. اگر من موسيقي بلد بودم حتما استقبال مي كردم.
بهروز گفت:اين روز ها نمي شود خوبي به كسي كرد . تا مي ايي صواب كني كباب مي شوي.
-باشه جناب اجل!حداقل اجازه بده كمي فكر كنم ببينم از پس كار برمي ايم . از وقتي از تهران امدم سنتور تمرين نداشتم.
-فكر كن فقط زودتر .چون به زودي كلاس داير مي شود.
در راه برگشت به منزل خوب به حرف هاي بهروز فكر كردم .فكر بدي نبود . اگر مي توانستم از پس ان بربيايم كمك خوبي به اعصاب و روانم ميكرد . من با موسيقي به ارامش عجيبي مي رسم.
نزديك منزل بودم كه تغيير مسير دادم و به ادرسي كه بهروز به من داده بود رفتم .اقاي فرهادي مسوول اموزشگاه خيلي تحويلم گرفت و رفتارش طوري روي من تاثير گذاشت كه با عث شد با كمال ميل و اشتياق فراوان اين حرفه را بپذيرم. از در اموزشگاه كه بيرون امدم اتومبيل رژينا را ديدم كه مثل هميشه با سرعت سر سام اوري به سمت بالا مي رفت.حدس زدم كه بايد محل سكونت او در همان حوالي باشد. با امدن اتوبوس خط واحد از فكر و خيال او خارج شدم و به دو خودم را به اتوبوس رساندم .هنوز روي صندلي جاي نگرفته بودم كه دستي از پشت روي شانه ام گذاشته شد. با ديدن ناصر با تعجب گفتم:تو اينجا چيكار مي كني پسر!
-ايال واري است و هزار دردسر.
-منظورت را نمي فهمم.

-بيا اينجا بشين تا روشنت كنم

در كنارش روي صندلي اتوبوس نشستم و گفتم:«از كي تا حالا توليد برق مي كني كه مي خواي منو روشن كني؟»

-تو نمي دونستي كه اين داداشت برق 200 ولت از خودش توليد مي كند!

-از شوخي گذشته اين جا چي كار مي كردي؟

-يكي از دوستام ساكن اينجاست.مجبور شدم تا مسيري همراهيش كنم.

-پس دوست بالا شهري هم داري؟

-پس چي خيال كردي!من بايد در همه نقاط تهران دوست داشته باشم كه بدونم دختر كدوم منطقه بيشتر به دردم مي حخوره.

-واقعا در تعجبم كه تو چطور اسماي اونا رو با هم قاطي نمي كني و چه طور مي توني براي همشون رل يك عاشق رو بازي كني!مطمئنم عاشق همه اونا نيستي!

-اتفاقا بر عكس.من همه اونا رو از ته دل دوست دارم.البته به اين چيزي كه تو مي گي اعتقاد ندارم.عشق يعني چي؟اگر دوست داشتن همون عشقه پس من عاشقم.

-اما عاشق واقعي نيستي.كسي كه عاشق واقعي باشه فقط عشق خودشو با يك نفر تقسيم مي كنه،نه صد نفر.

-برو بابا!مثل قديمي ها حرف مي زني!ديگر دوره ليلي و مجنون گذشته.عشق امروي عشق كامپيوتريه كه مدام بايد عوض شه چون قديمي ميشه.اگر ويروس هم بگيره كه واويلا.در ضمن درسته كه من دوست دختر زياد دارم،ولي نامرد نيستم.من از روز اول همه چيز رو به اونا ميگم كه به من دل نبندند و فكر ازدواج با من رو از سر به در كنند.

-و اونا هم لابد ميگن چشم.واقعا قبول مي كنن؟

-تا حالا كه موردي پيش نيومده.شايد باور نكني شنتيا!يك وقتايي پيش مياد كه از خودم خسته ميشم.

من فكر ميكنم يك بيمارم،بيماري كه بيماريش قابل درمان نيست،البته خوشحالم كه بيماري من مسري نيست.امروز كه با يه نفر دوست ميشم فقط تا چند روز برام خواستنيه و بعد خيلي زود دلم رو مي زنه.همين كه من نسبت به اون دلسرد ميشم اونم متقابلا همين احساس رو نسبت به من پيدا مي كنه.اين طور ميشه كه نسبت به عشق بدبين مي شم.نمي دونم!شايد ايراد از منه و تموم اينا بر مي كرده به گذشته سياه و داغون من.داغ جدايي پدر و مادرم چنان ضربه اي به روح و روان من وارد كرد كه به اين سادگيها التيام پيدا نمي كنه.وقتي با جنس مخالفم ارتباط بر قرار مي كنم به آرامش مي رسم.چه جوري بگم كه متوجه بشي،انگار كه كمبود محبت دارم.باور كن همينطوره.دلم مي خواد دوستم داشته باشن و به من عشق بورزند.يه بار پيش اومد كه تا چند ماه با كسي ارتباط نداشتم.منظورم جنس مخالفه.نمي دوني چقدر حالم خراب بود.نه درس توي مغزم مي رفت و نه مي تونستم سر كار برم.درست مثل يه ادم معتاد شده بودم.

-شايد ازدواج كني بهتر بشي.

-هرگز اين ريسك رو نمي كنم.چون نمي خوام شاهد بدبختي كسي باشم.حداقل اين طوري خيالم راحته كه بعد از مدت كوتاهي منو فراموش مي كند.اين رو صادقانه ميگم تا حالا با هر كس كه ارتباط داشتم هرگز كاري نكردم كه به بيراهه كشيده شه من....

ناصر آن روز تا رسيدن به مقصد فقط در اين باره با من صحبت مي كرد.هميشه فكر ميكردم بي خيال تر از ناصر و خوش تر از او كسي توي اين دنيا پيدا نمي شود.اما وقتي پاي حرفهايش نشستم فهميدم كه چه قدر تنهاست.و در زير چهره خندان و بي خيال او يك دنيا درد و غم پنهان بود.هر وقت بچه ها به او مي گفتند:«ناصر خوش به حالت،چقدر مي خندي»

به آنها جواب ميداد:«اينا همش الكي خوش است.شما بهار بيرونمو مي بينيد از زمستون سياه درونم كه خبر نداريد.»

و هر بار اين جمله را طوري با خنده بيان مي كرد كه ما آن را يك شوخي ساده تلقي مي كرديم.نمي توانستيم چيز ديگري فكر كنيم.حال كه واقعيت برايم روشن شده بود شخصيت ناصر به كل به ديد من تغيير كرده بود.دلم مي خواست بيشتر از او بدانم.به قول امروزي ها او را كشف كنم.آخه ناصر بين ما تنها كسي بود كه هرگز در مورد خانواده اش سخني به ميان نمي اورد.از آن روز كه پي به ماهيت اصلي ناصر بردم فهميدم كه نمي شود از روي ظاهر آدم ها قضاووت كرد.و هرگز نمي شود آدم را از روي رفتار ظاهريش شناخت.تصميم گرفتم بيشتر به او نزديك شوم.مي توانستم با حرفهايم به او آرامش بدهم و شكر خدا رشته تحصيليم اين اجازه را به من مي داد كه حداقل براي دوستانم مفيد واقع شوم.

رمان محو ومات
رمان محو ومات

ادامه متن...

authorنوشته محمد  date۲۵ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman مسير عشق (4)

 

وقتي خوب خنديد و اشكاش رو كه به خاطر خنده توي چشماش جمع شده بود رو پاك كرد با صداي خندوني

گفت:دخترم..اونا كه ادم ربا نبودند...!!!!

من و مامان هم زمان گفتيم:چييييييي؟؟؟؟؟!!!!!

بابا با لبخند سرشو تكون داد وگفت:اونا ادم ربا نيستند...من اونا رو براي محافظت از تو فرستادم دخترم.

-چي؟!يعني اون دوتا گردن كلفت محافظاي من هستند؟!

پس بگو چرا امروز چراغ مي زد تا ماني نگه داره...چون محافظم بودند نه...هه منو باش چقدر ترسيدم.اوه اوه

چه اكشن بازي هم در اورده بوديم.پس همه اش بيخودي بود؟!!

-بابا پس چرا زودتر به من نگفتيد؟

-دخترم ديروز زنگ زدم. ولي ظاهرا خطهاي تلفن قطع بود و تلفن تو هم خاموش بود..نگران شده بوديم..اين

شد كه ما اومديم اينجا تا برات بگم موضوع چيه.

-پس اين دو روز بيخودي نگران بودم؟!

بابا اروم سرشو تكون داد وبا لبخند مهربوني گفت:اره دخترم...با سرگرد همتي مشورت كردم واون گفت

مي تونم برات محافظ بذارم ..ولي به صورت نامحسوس ..كه اگر خدايي نكرده اون ادما پيداشون شد و خواستند اذيتت بكنند ما بتونيم بفهميم .چون با وجود محافظ خودشون رو نشون نميدن و يا اگر هم بدن اون موقع وضعيت بدتر ميشه.اين كار بهتر بود...

-بابا.. سرگرد همتي كيه؟!!من تا به حال اسمش رو نشنيدم.

خنديد وگفت:سرگرد همتي شوهر خواهر حميد ه...حميد بهم معرفيش كرد .توي تهران زندگي مي كنه و به

راحتي مي تونه بهمون كمك بكنه.

اااااا پس شوهر عمه ي عليرضا خان هستند!!...راستي انگار ديگه بابا ازش حرفي نمي زنه..خدايش تو اين

موقعيت فقط اونو كم دارم.

-بابا شما نمي خواي به من بگي اونا كي هستند؟!چرا مي خوان منو بدزدند؟!

بابا نيم نگاهي به من كرد وسرش رو انداخت پايين و گفت:چرا دخترم..ميگم ..فعلا كمي صبر كن..باشه؟در

ضمن اونا نمي خوان بدزدنت..اونا با من هم مشكل دارند..اونا هدفشون يه چيز ديگه است!!!!

كاملا گيج شده بودم...از حرفاي بابا چيزي سر در نمي اوردم.

يه دفعه ياد يه موضوعي افتادم...

-بابا دفعه ي اول ماشينشون يه ون مشكي بود ولي... امروز يه ماشين مدل بالا ي مشكي بود..به نظرتون اين

مشكوك نيست؟!!

بابا كمي فكر كرد و بعد رو به من گفت:چرا..اونايي كه من استخدام كردم همون ماشين مدل بالاست ولي.. اون

ون مشكي...نمي دونم..

نگاهم كرد وگفت:دخترم بيشتر مواظب خودت باش..به هر كسي اعتماد نكن...اينو بهم قول ميدي؟!

با اين حرف بابا يخ زدم..رنگم پريد..به هر كسي اعتماد نكنم؟!!!!

يعني..ماني هم...نه نه... اون اينجوري نيست...ماني ادم خوبيه..اينو قلبم بهم ميگه..اون نمي تونه..نه ..

سرمو تكون دادم وبه بابا چشم دوختم..منتظر به من نگاه مي كرد.

با صداي لرزوني گفتم:باشه بابا..قول ميدم.

 

ولي هنوز توي فكر بودم ..به ماني فكر مي كردم...كه با حرف بابا به خودم اومدم...

نگاه خاصي بهم كرد وگفت:راستي فردا شب خونه شون دعوتمون كرده...

هان؟كي؟!!!!

-كي بابا؟!!

-حميد رو ميگم ديگه...مگه بهت نگفتم ؟!توي يكي از شهرستان هاي اصفهان زندگي ميكنند...فردا ظهر

حركت مي كنيم و تا عصر هم مي رسيم.

گنگ نگاهش كردم وگفتم:نه..شما نگفته بودي...چند ساعت راهه؟!

كمي فكر كرد و گفت:يه 2 يا 3 ساعتي هست..زياد دور نيست..

-مگه شما دوستتون رو هم ديديد؟!

بابا به مامان نيم نگاهي انداخت وبا لبخند گفت:اره..ديروز خودش تنها اومد و با هم حرف زديم.البته قبلا باهاش

تلفني حرف زده بودم.من هم باهاش در اين مورد مشورت كردم كه اون هم شوهر خواهرش رو بهم معرفي

كرد وبا هم رفتيم پيش سرگرد همتي..و مابقيه ماجرا...راستي...

نگاهش كردم كه مرموز خنديد وگفت:فرداعليرضا هم هست..مي توني ببينيش و اونوقت بهتر تصميم بگيري.

 

اي واي خدا بابا كه هنوز دست بردار نيست...

 

خودم رو زدم به اون راه وگفتم:خب من براي شنبه يه امتحان مهم دارم..نمي تونم بيام..تازه حوصله ي مهموني

هم ندارم.

نگاه بابا ديگه خندون نبود .جدي نگاهم كرد وگفت:پريناز با من بحث نكن..امتحان شنبه ات رو هم بهانه

نكن..همين كه گفتم تو فردا با ما مياي..فهميدي؟تازه..خواهرم رو هم دعوت كرده..اون هم با ما مياد..

عمه با لبخند گفت:سينا جان من كجا پاشم بيام؟شما اصل كاري هستيد من واسه چي بيام؟

بابا به روش لبخند زد وگفت:نه خواهر..حميد گفت دوست داره كه تو هم باشي...

عمه ديگه چيزي نگفت.. ولي من گفتم:اخه بابا...من كه گفتم قصد ازدواج ندارم.اصلا من اين عليرضا رو

 

نمي شناسم كه بخوام...

سكوت كردم وسرم رو انداختم پايين...بغض بدي نشسته بود توي گلوم ونمي ذاشت درست حرف بزنم.

بابا حرف اخر رو زد وگفت:پريناز تو مي دوني كه من يه حرف رو چند بار تكرار نمي كنم..همين كه گفتم ما

فردا ظهر حركت مي كنيم ..پس اماده باش...تو بايد با عليرضا حرف بزني و...

نفسش رو با حرص فوت كرد بيرون وبا كلافگي از جاش بلند شد ورفت توي حياط...

من هم خودم رو انداختم توي بغل مامان و گريه كردم..

-اروم باش دخترم...چرا خودتو اذيت مي كني؟حالا تو عليرضا رو ببين شايد پسنديديش عزيزم...شايد همون

كسي بود كه تومي خواي..باشه عزيزم؟

نمي تونستم حرف بزنم...حتي سرمو هم تكون ندادم...

من عليرضا رو هيچ جوري نمي تونستم به عنوان همسرم قبول بكنم..چون..چون قلب من متعلق به يكي ديگه

بود...اره به خودم كه نمي تونستم دروغ بگم..

قلب من مال ماني..همون پسر سرد وخشك ومغروري كه منو شيفته ي خودش كرده...

غرورش رو دوست دارم..حتي اون اخم جذابي كه اكثر اوقات مهمون پيشوني و ابروهاشه رو دوست دارم...

اين قلب مال ماني... نه عليرضا..نمي تونم..

خدايا چكار كنم؟...يعني ماني هم منو دوست داره؟پس چرا اينكارا رو مي كنه؟

من ماني رو خوب نمي شناسم..حتي از اينكه ادرسمو مي دونست هم نسبت بهش شك دارم...

درسته بهش شك دارم ولي عشقم قوي تره ونمي ذاره به اين موضوع فكر كنم و درست تصميم بگيرم.

حرفاش ورفتارش همه جوره مشكوكه...ولي دست خودم نيست..مي خوامش..دوستش دارم...غرورش

زيباست و من عاشقشم...

 

بايد چكار كنم؟!!!!...نمي دونم..نمي دونم.

 

ادامه دارد...

 

-پريناز پس كجايي دخترم؟بيا ديگه بابات منتظره.

از توي اتاق داد زدم:اومدم مامان..يه كم ديگه صبر كنيد.

شال ابي ام رو روي سرم مرتب كردم و به خودم توي اينه نگاه كردم.

نارضايتي ازچشمام و صورتم كاملا معلوم بود.اصلا دوست نداشتم با عليرضا رو به رو بشم.

اي خدا چي ميشه الان كه داريم مي ريم اونجا اين عليرضا خان خونه نباشه؟!...

كيف ابي و سفيدم رو كه با مانتو و شالم ست بود رو برداشتم واز اتاق اومدم بيرون...

توي حياط..عمه ومامان حاضر و اماده ايستاده بودند و معلوم بود منتظر من هستند.

روي لباشون يه لبخند مهربون بود... ولي من حتي نمي تونستم يه پوزخند بزنم چه برسه به لبخند...

 

قرار بود با ماشين من بريم..بابا رانندگي مي كرد..مامان جلو نشست ومن وعمه هم روي صندلي عقب نشستيم...

توي مسير همه سكوت كرده بودند وفقط صداي اهنگي كه توي پخش مي خوند..فضاي ماشين رو پر كرده بود...

 

با شنيدنش ياد ماني افتادم...يعني الان داره چكار مي كنه؟!!!!...

 

لينك اهنگ اميدوارم ازش خوشتون بياد: http://dl10.tehranmusic157.com/t/Sal...%20Tanhayi.mp3

 

*تو هستي همه عشق من

تموم بود ونبود من

به ياد خاطره هامون

بيا و قلبم رو نشكن

بيا كه من توي تنهايي

ندارم امروز و فردايي

تا تو نيايي پيش من

نمي خوام ديگه دنيايي

ولم نكن توي تنهايي...ولم نكن توي تنهايي...*

 

اهنگش خيلي خوشگل بود..توي اون لحظه كاملا با احساس من مي خوند...خيلي دلم مي خواست الان تنها بودم و

مي تونستم به راحتي بزنم زير گريه...

دلم براش بي تابي مي كرد...ماني...با اوردن اسمش قلبم مي خواست از جاش كنده بشه...

 

*بيا كه بي تو دلم خونه

كم داره تو رو اين خونه

بيا كه خورده قسم قلبم

كه ديگه قدرتو مي دونه

تو رفتي وهمه احساسم

شكسته شد توي تنهايي

كجايي ببيني پشت سرم

مي زنن بي تو چه حرفايي

بيا كه غرور قلب من

شكسته شد توي تنهايي

تا تو نيايي پيش من

نمي خوام ديگه دنيايي

ولم نكن توي تنهايي...ولم نكن توي تنهايي...*

 

قطره اشكي رو كه مي خواست روي گونه ام بچكه و منو رسوا بكنه... سريع پاكش كردم وسرم رو چسبوندم به

شيشه ي پنجره ي ماشين...

با بغض به بيرون خيره شده بودم و توي دلم اسم ماني رو صدا مي زدم...

 

صداي بابا به گوشم خورد:ديگه رسيديم...

قلبم تند تند مي زد...دوست نداشتم عليرضا رو ببينم..اون نمي تونست جاي ماني رو توي قلبم بگيره.به هيچ

وجه..اصلا امكانش وجود نداشت.

-ااااا اين عليرضا نبود؟!!!!...پس كجا داره ميره؟!!!!

با صداي پر از تعجب بابا ناخداگاه سرم رو بلند كردم وبه پشت سرم نگاه كردم...يه ماشين مدل بالاي

مشكي..راننده اش رو نمي تونستم ببينم...فاصله اش هي دور ودورتر مي شد...

 

به بابا نگاه كردم كه ديدم از توي اينه به من خيره شده...

با بي تفاوتي تكيه دادم به پشتي... ولي در دل خدارو هزاران بار شكرمي كردم كه الان عليرضا خونه

نيست...چه زود دعام مستجاب شداااااا.

بابا جلوي يه در بزرگ كه رنگش قهوه اي سوخته بود نگه داشت...همزمان هر چهار تا در باز شد وهممون از

ماشين پياده شديم.

از بيرونش معلوم بود خونه ي بزرگيه...بابا به سمت در رفت وزنگ رو فشرد..ايفن تصويري بود .چند لحظه

بعد صداي يه مرد توي ايفن پيچيد:بفرماييد خواهش مي كنم...

در با صداي تيكي باز شد و ...رفتيم تو...

از ديدن حياط خونه...دهانم باز موند...وااااااااي خدا اينجا چقدر خوشگلههههه....!!!!!!!

حياط كه نه باغ بود..اصلا يه تيكه از بهشت بود كه روي زمين قرارش داده بودند...دور تا دور حياط درختاي

بلند و بيد مجنون بود ... گلهاي رنگارنگ وخيلي خوشگلي دور تادور باغ رو پوشش داده بود...

 

سرمو چرخوندم...يه استخر خيلي بزرگ گوشه ي حياط بود كه انگار اب توش نبود...

 

اوه اوه..من چقدر از بابا اينا عقب افتادم...دويدم سمتشون و وقتي بهشون رسيدم نفس نفس مي زدم...

مامان رو به من گفت:دختر چته؟چرا ميدوي؟!نكن زشته...

با اعتراض گفتم:ااااا مامان زشت چيه؟!مگه دويدن عيبه؟!

مامان با لبخند چشم غره رفت وگفت:بسه...يه امروز رو خانم وسنگين باش..باشه؟!

-وااااااا مامان مگه من روزاي ديگه خانم نبودم كه اينو ميگي؟!اصلا مگه اينا كين؟!..فوق فوقش ادمن ديگه

نه؟!!

مامان اروم زد رو دستشو گفت:اين حرفا چيه دختر؟!!!!خب معلومه كه ادمن...

ديگه رسيده بوديم به در وروديشون ونتونستم جواب مامانم رو بدم...

در باز شد ويه اقايي كه لباس خدمتكارا تنش بود...جلومون ظاهر شد...

-سلام خوش امديد ..لطفا از اين طرف خواهش مي كنم...

به به چه لفظ قلم...نوكراشون چه باحالن...

اون افتاده بود جلو ما هم پشت سرش ...تا اينكه يه زن ومرد شيك پوش وجذاب كه البته به سن مامان وبابام

بودند اومدند جلو ومرد اول با بابا دست داد وروبوسي كرد وبعد به ما خوش امد گفت.

اون خانم هم با ناز با هر سه تامون دست داد و روبوسي كرد..

ولي هوا رو مي بوسيد نه گونه ي مارو...اخه هوا هم بوسيدن داره؟!!!!..اهان لابد مي ترسه رژش پاك بشه...

بعد از اينكه هواي كنار گونه ام رو بوسيد سرشو برد عقب وبا لبخند خوشگلي به من خيره شد...من هم از شرم

سرمو انداختم پايين..خوب مي دونستم چرا داره اينجوري نگاهم مي كنه..نگاهش خريدارانه بود واين منو معذب

مي كرد...

دستشو گذاشت پشت كمرم ورو به هر سه تامون گفت:بفرماييد خواهش مي كنم..چرا اينجا ايستاديد..

بابا همراه دوستش كه همون اقا حميد بود ...مردونه دست انداخته بودند دور شونه ي هم و دوستانه

مي خنديدند..رفتند سمت پذيراييشون...

روي مبلاي خوشگل و گرون قيمتشون نشستيم و بابا با اقا حميد مشغول صحبت شد..

به اطرافم نگاه كردم..پر بود از دكوري ها ومجسمه هاي عتيقه و زيبا...تابلو هاي بي نظيري به ديوار زده بودند

كه چشم هر بيننده اي رو به خودش خيره مي كرد...

نه باباااااا خرپول بودند...

زبونم رو گاز گرفتم..وا پريناز اين چه طرز حرف زدنه؟

..خيلي خب بابا ببخشيد..همچين زيادي مايه دارن..خوب شد؟

اره اين بهتره...

خودم هم با خودم درگير بودما..

 

-بفرماييد خانم.

هان؟!!با من بود؟!!

به رو به روم نگاه كردم..يكي از خدمتكاراي خانم خم شده بود و ظرف ميوه روگرفته بود جلوم...

با لبخند تشكر كردم وچيزي برنداشتم...

ميوه مي خوام چه كار؟!...خدا كنه اين چند ساعت تموم بشه زودترپاشيم بريم...

چاي تعارف كردند برداشتم..اين يكي رو بايد مي خوردم چون گلوم حسابي خشك شده بود...

سميرا خانم با مامان و عمه گرم گفت و گو بود ومن هم داشتم مگس هاي فرضي رو مي پروندم...

با حرفي كه بابا زد گوشام تيز شد...

-حميد جان عليرضا خونه نيست؟!

يه دفعه سميرا خانم كه داشت با مامان حرف مي زد ساكت شد وبه شوهرش زل زد...از نگاهش نگراني

مي باريد...

اقا حميد لبخند ظاهري زد وگفت:نه..توي شركت براش يه كاري پيش اومد..مجبور شد سريع بره..

اخه بخشي از كارهاي شركت رو اون انجام ميده...البته عذرخواهي كرد و گفت اگر بتونه زود خودش رو

مي رسونه...

 

كاملا معلوم بود كه به زور داره حرف مي زنه واون لبخندش دلخوش كنكه...واقعي نيست.

بابا هم لبخند زد وگفت:باشه..حالا حالاها وقت بسياره..ايشاالله يه وقت ديگه قسمت باشه ببينيمش...

سنگينيه نگاهي رو روي خودم حس كردم و وقتي سرمو چرخوندم ديدم..سميرا خانم با افسوس به من خيره شده..

وااا اين ديگه چش بود؟!!چرا اينجوري نگام مي كنه؟!!

به روش لبخند زدم..اون هم لبخند غمگيني زد وسرشو برگردوند...اينا يه چيزيشون مي شدااااا.

 

راستي فاميليشون چيه؟!!!!..چرا تا به الان در موردش از بابا چيزي نپرسيدم؟!!!!..

خب معلومه چون برام مهم نبود كه بپرسم..اصلا به من چه فاميليشون چيه...هر چي مي خواد باشه!!!!!!!

باز حرفها از سر گرفته شد و باز اين وسط فقط من تك وتنها افتاده بودم يه گوشه...

البته خودم رو جوري نشون مي دادم كه انگار دارم به حرف مامان و سميرا خانم وعمه گوش مي دم ولي خدايش

اينجوري نبود...تموم ذهنم رو ماني به خودش اختصاص داده بود ويه كوچولو موچولو هم به عليرضا فكر

مي كردم كه چرا با اينكه مي دونسته ما ميايم باز هم رفته شركت؟!!!!چرا پدر ومادرش به زور در موردش حرف مي زنند؟

 

اي خدا حالا بايد بگم... اين عليرضا كيه؟!!!!!!!...به به ...كم بود جن و پري يكي هم از دريچه مي پريد...!!

ماني كم بود..اين يكي هم بهش اضافه شد...اينا چرا انقدر مشكوكن؟!!!!

 

 

ادامه دارد...

 

فصل هفتم

 

 

به زور براي شام نگهمون داشتند...ديگه حسابي كفري شده بودم..مگه قرار نبود دعوتشون فقط براي عصرونه

باشه؟

خدا خدا مي كردم يه دفعه سر و كله ي عليرضا پيدا نشه كه اون موقع ديگه راه فراري نداشتم...

 

سميرا خانم رو به من گفت:عزيزم مثل اينكه حوصله ات سر رفته..ببخش تو رو خدا ... برو تو حياط و

اطراف رو نگاه كن..اينجا كه حوصله ات سر ميره دخترم.

اي كه الهي خدا هر چي مي خواي دو دستي بهت بده...از اول همينو مي گفتي.مردم از بس مگس وپشه پر

دادم...

با لبخند گفتم:مرسي سميرا خانم...اشكالي نداره؟

اخم بامزه اي كرد وبا لبخند گفت:وااااا دختر اين حرفا چيه؟برو هر چقدر مي خواي اين اطراف رو ببين..كي

بهتر از تو عزيزم...تو رو خدا اينجا احساس غريبگي نكن..باشه؟

 

به خاطر مهربوني ومهمون نوازيش يه دونه از اون لبخند خوشگلايي كه روي گونه ام چال مي انداخت زدم

وتشكر كردم...

به مامان نگاه كردم ... با لبخند رضايت بخشي به من چشم دوخته بود.

از جام بلند شدم وبا يه ببخشيد رفتم توي حياط...

اول يه چند تا نفس عميق كشيدم...اخيش....چه هوايي...

چون نزديك بهار بود درختا شاداب بودند و كاملا معلوم بود با اينكه هنوز زمستونه اينجا نميذارند به درختاشون

بد بگذره وحسابي بهشون رسيده بودند.

رفتم سمت درختا وگل ها ...از هر گونه... از گل هاي رنگارنگ وزيبا توي باغچشون كاشته شده بود.

دستمو كشيدم روشون وبا نوك انگشتام گلبرگاي نرم ولطيفشون رو لمس كردم....خيلي زيبا بودند ..خيلي...

 

زير درخت بيدمجنون ميز وصندلي گذاشته بودند...با ذوق رفتم وروي يكي از صندلي ها نشستم..

واي خيلي با حال بود..شاخه هاي بيد بالاي سرت باشه وتو هم زيرش نشسته باشي و كلي هم لذت ببري...به به...

عين بچه ها ذوق مي كردم...يعني اگر هر كي هم جاي من بود واونجا رو مي ديد بدون شك همينجوري

ذوق مرگ مي شد...

دستمو زدم زير چونم و به اطرافم نگاه كردم...

 

چشمم افتاد به استخري كه گوشه ي حياط بود...ازروي صندلي بلند شدم ورفتم به طرفش و كنارش ايستادم...

عمقش خيلي بود وتوش اب بود...منتها نيم متر از لبه ي استخر از اب خالي بود ومن هم از اون دور خيال

مي كردم استخرخاليه...

از نزديك نقش و نگارهاي توش بيشتر معلوم بود...هوا نيمه تاريك بود و نمي شد خوب ديد ولي سايه ي مبهمي ازشون پيدا بود..

همه چيز اين خونه زيبا بود...رفتم ولبه ي استخر ايستادم و نشستم كنارش...

شالم كمي رفته بود عقب كه دستمو اوردم بالا تا درستش بكنم. وقتي درستش كردم و دستمو اوردم پايين قفل

دستبندم گير كرد به ريشه ي شالم و قفلش باز شد..

اومدم از ريشه جداش كنم ...هيچ جوري نمي شد...محكم كشيدمش كه دستبند از ريشه جدا شد ولي به خاطر

اينكه به شدت كشيده بودمش از دستم ول شد وافتاد لب استخر...

اي خدا چه گرفتاري شدمااااااااا...

اومدم برش دارم كه اي دل غافل....ليز خورد وافتاد تو استخر...

هول شدم ونيمخيز شدم به طرفش كه وسط راه بگيرمش.. كه خودم هم با سر افتادم تو اب....

 

اب سرد بود ومن هم كه غافلگير شده بودم نمي دونستم بايد چكار كنم...

از تاريكي وحشت داشتم و عمق استخر هم زياد بود وهي منو مي كشيد توي خودش...دست و پاهام از زور ترس

و وحشت يخ زده بود و از همه مهمتر اب استخر هم سرد بود واينا دست به دست هم داده بودند كه من نتونم عكس العملي از خودم نشون بدم..

اصلا انگار شنا كردن از يادم رفته بود...

با تمام توانم خودم رو به سمت بالا كشيدم وبراي يه لحظه سرم از اب اومد بيرون كه يه جيغ كشيدم وكمك

خواستم..ولي باز رفتم زير اب...نفس كم اورده بودم...

احساس خفگي مي كردم...

خدايا كمكم كن...دارم خفه ميشم...خداااااااااا...

از ترس نيمه بيهوش بودم....كه يه دفعه احساس كردم يكي دستشو حلقه كرد دور كمرم ومنو كشيد سمت

خودش...

اي خداجون شكرت...كمك رسوندي؟!!...خب قربونت برم زودتر مي رسوندي تا منم انقدر اب نوش جان

نمي كردم ديگه...!!

اون ناجي كه نمي دونستم كيه...منو كشيد تو بغلش وكشيدم بالا...هر دو همزمان سرامون رو از اب اورديم

بيرون..به شدت به سرفه افتادم...ولي هنوز نيمه بي هوش بودم وهيچ كاري نمي تونستم بكن جز يه كار...

اون هم اينكه خودم رو بسپرم دست ناجيم و بهش تكيه كنم....

 

متوجه شدم منو از استخر كشيد بيرون وخوابوند كنار استخر...

-اقا چي شده؟!!...يا جده ي سادات...

-ساكت باش عمو علي...بذار ببينم چكار مي تونم بكنم....خانم..خانم...صدامو مي شنويد..خانم..

چند بار محكم زد توي صورتم...من همه ي اينا رو متوجه مي شدم ولي تمام بدنم يخ زده بود ونمي تونستم از

خودم عكس العمل نشون بدم...فقط مي لرزيدم..

-عليرضا خان..اقا چكار كنم؟!!....دختر مردم نميره...يا ابوالفضل...

-عمو علي برو يه پتو از تو خونه بيار...زودباش...زود....

-چشم اقا...الان ميارم...يا خدا خودت كمكش كن...

باز زد تو صورتم و گفت:خانم...با شمام...چشماتون رو باز كنيد...صدامو مي شنويد؟!

صداتو مي شنوم..ولي نمي تونم جوابتو بدم....

به زور لبامو تكون دادم...ولي صدايي از توش بيرون نيومد...باز سعي كردم:س..رد...مه....

-چي؟!!...خب الان پتو مياره...سردته؟!!...مي توني حرف بزني؟!!

ديگه چيزي نگفتم...انگار انرژيمو از دست داده بودم...

 

اب زياد سرد نبود ...ولي اينو مي دونستم كه بيشتر سرماي بدنم به خاطر ترس و اضطرابه...

متوجه شدم كه دست انداخت دور بازوهام ومنو كشيد تو بغلش...

اين كيه؟!...يعني اين عليرضاست؟!!اره ديگه..اون مرده بهش گفت عليرضاخان...پس خودشه؟!!....صداش برام

اشناست...يعني كيه؟!!!!

با اينكه اون هم خيس شده بود ولي اغوشش گرم بود...سرمو گذاشت رو شونه هاش و كمرمو به خودش فشار داد...

-الان بهتري؟!..چرا انقدر مي لرزي؟!اروم باش....مي توني تكون بخوري؟!..د اخه يه چيزي بگو...نمردي كه....

ااااااا اينم كه بچه پررو بود.پ نه پ مي خواستي بميرم؟!!!!چقدر سوال مي پرسه...!!!!!!!

ولي صداش چقدر اشناست....يعني كيه؟!!ذهنم كار نمي كنه...

چشمام نيمه بازبود...

يه دفعه منو از اغوشش كشيد بيرون و خوابوند روي زمين...

چند لحظه بعد صداي همون مرد اومد:بفرما اقا...اين هم پتو...

- ممنون...بابا اينا هم ..چيزي فهميدند؟!

-نه اقا ...نخواستم نگرانشون كنم...

-خوبه...برو به زينت بگو يه ليوان شير گرم اماده بكنه...زودباش.

-چشم اقا...

حالا مي تونستم چشمامو بيشتر باز بكنم...گرماي پتو رو روي خودم حس كردم و بعد هم احساس كردم از روي

زمين كنده شدم...وباز همون اغوش گرم...

چشمامو بسته بودم..به زور بازشون كردم.

احساس بي حالي مي كردم..

تو بغلش بودم واون هم منو روي دستاش بلند كرده بود...

به زحمت كمي سرمو چرخوندم كه اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت منو نگاهمون در هم گره

خورد...چشمام كامل باز شد...اين...

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

همين طور بهش زل زده بودم كه گفت:چيه؟!...شناختي؟!!

به خودم اومدم و با اخم رومو ازش برگردوندم.نه اينكه تحفه اي ..حالا انگار كي هست...هنوز همون حس بي حالي توي تنم

بود...

يه لحظه نگاه عسليش اومد جلوي چشمم...خدايش خوشگل بود...

خواستم دوباره نگاهش كنم.. ولي پيش خودم گفتم: ممكنه فكراي بد بكنه...همين جوري هم داره مسخره ام

مي كنه.

-مي توني راه بري؟!...بذارمت زمين؟!

اوهو حالا انگار داره كوه جابه جا مي كنه...

بهم برخورده بود با غيض گفتم:بله لطفا بذارينم زمين...خودم مي تونم راه برم..

ولي مي دونستم نمي تونم...لجباز بودم والان هم اون رگ لجاجتم بدجور زده بود بيرون...

 

منو اروم گذاشت روي زمين ...پاهام كمي مي لرزيد ولي نبايد جلوي اين بچه پولدار كم مياوردم...تمام توانم رو جمع كردم تو پاهام و ايستادم...هنوز دستم تو دستش بود...

محكم دستمو كشيدم كه با تعجب نگاهم كرد وابروهاشو انداخت بالا وگفت:چته؟!!...نخوردمت كه...!!!!

با اخم گفتم: من اينجوري راحت ترم...

دست به سينه ايستاد وبا لبخند گفت:بله...كاملا حق با شماست...ببخشيد باعث ناراحتيتون شدم...اب تني خوب بود؟!!!!

با نگاه گنگم زل زدم توي چشماش كه با شيطنت به من خيره شده بود.

 

وقتي نگاهم رو متوجه خودش ديد گفت:چرا اينجوري نگاهم مي كني؟!!مگه همين چند دقيقه پيش ابتني

نمي كردي؟!ببخشيد من فكر كردم داريد غرق مي شيد اين بود كه منم از جونم مايه گذاشتم و اومدم نجاتتون دادم...!!!!

با شيطنت ابروهاشو انداخت بالا واروم خنديد...

بچه پررو ... شيطونه ميگه همچين بزنش كه نفهمه از من خورده يا ازدرخت پشت سرشاااااااااا...

 

بدون اينكه لبخند بزنم جدي نگاهش كردم وگفتم:اگر قصدتون از بيان اينها اينه كه من از شما تشكر بكنم بايد بگم

اگر مي خواستم هم همچين كاري نمي كردم...

بلند خنديد وگفت:نه باباااااااااا روت هم كه خيلي زياده...خب اونوقت ميشه بگي دليلت چيه و چرا ازم تشكر

نمي كني؟

پوزخند زدم وگفتم:چون اين جمله روي زبونم نمي چرخه... اصلا دوست ندارم ...دليلش هم به خودم مربوط

ميشه.من همين جوري راحتم...شما هم اگه ناراحتي اون ديگه مشكل خودتونه...

-پس اصلا دوست نداري يه تشكر ساده از من بكني درسته؟!!

پتو رو محكم به دورم پيچيدم...حالم خيلي بهتر شده بود ولي به خاطر سرماي هوا هنوز مي لرزيدم...

 

با چشماي شيطنت اميز تو چشمام زل زد وگفت:مي دوني الان كه شبه وهوا هم سرد شده چقدر اب تني مزه ميده؟!!...دوست داري امتحان بكني؟!!

اين داشت چي مي گفت؟!!!!خل شده؟!!!!پسره ي پررو چه زودي هم احساس پسرخالگي بهش دست داده...

با حرص نگاهمو ازش گرفتم وبه سمت در ويلا رفتم كه يه لحظه احساس كردم روي هوام...

يه جيغ كشيدم...با ترس بهش نگاه كردم منو روي دستاش بلند كرده بود و داشت مي رفت سمت استخر...

جيغ زدم:داري چه غلطي مي كني؟ولم كن لعنتي...با توام.. ميگم ولم كن...

بلند خنديد و گفت:ولت كه مي كنم..ولي اينجا نه...تو اب استخر...

داد زدم:چييييييييي؟؟؟؟؟؟ تو غلط مي كني...منو بذار زمين..

با لبخند و جديت به روبه روش نگاه مي كرد:مثلا اگه نذارم مي خواي چكار بكني؟!!

از ترس و سرما به شدت مي لرزيدم...فكر كنم رنگم هم حسابي پريده بود...چراغ هاي باغ روشن بود.. ولي

نمي دونم چرا بابا ومامانم هنوز متوجه غيبت من نشدند؟ يعني انقدر سرشون گرم حرف زدنه كه منو به كل

فراموش كردند؟حالا من با اين ديوونه چكار بكنم؟!!!!!!!

با التماس گفتم:تورو خدا ولم كن...

زل زد بهم ...لبخندش كمي محو شد ويه لحظه حس پشيموني رو توي چشماش ديدم...مطمئن بودم از رنگ پريده

ام ترسيده...

ولي با خنده گفت:زود باش ازم تشكر كن تا ولت كنم.

تو دلم گفتم :عمرااااااااااا...

ولي از اونجايي كه الان موقعيتش نبود تا از اين كلمه استفاده بكنم سريع گفتم:باشه باشه..ازت ممنونم كه منو نجات دادي خوب شد؟حالا ولم كن...

لب استخر ايستاد وبهم نگاه كرد...نگاه من هم به استخر بود كه تو شب به حد زيادي خوف انگيز شده بود...

منو كمي از خودش جدا كرد كه جيغ من هم رفت هوا...

-ااااا چرا جيغ ميكشي؟گوشمو كر كردي...

-مي خواي چكار كني؟!!!!...

باز شيطون نگاهم كرد وگفت:هيچي...مگه تو از اب مي ترسي؟!!

نگاهش كردم وگفتم:معلومه كه نه...اون فقط يه اتفاق بود...دستبندم افتاد تو اب ...

-اهان..اونوقت تو هم پشت سرش شيرجه زدي تو اب اره؟...

مرموز نگاهم كرد وگفت:دلت نمي خواد بري بياريش؟!...انگار خيلي دوستش داشتي كه به خاطرش اونجوري

افتاده بودي تا اب...اره؟

-نه نه..اصلا ديگه نمي خوامش...ولم كن ديگه..من كه ازت هم تشكر كردم....

يه كم نگاهم كرد وبعد اروم منو گذاشت زمين..

همين كه پام به زمين رسيد...فرار كردم سمت در كه صداي خنده ي بلندش رو پشت سرم شنيدم...

 

صداي قدم هاش از پشت سرم مي اومد...

با اينكه از سرما مي لرزيدم ولي نمي خواستم گير اون ديوونه بيافتم...پسره ي احمق يه مثقال عقل وشعورهم

نداره...

از پشت دستمو كشيد كه باعث شد سر جام بايستادم...

-وايسا ببينم كجا در ميري؟...اينجوري پدر ومادرت كه سكته مي كنند...

دستمو با غيض كشيدم وگفتم:ولم كن بيشعور...خودم مي دونم بايد چكار بكنم.

دست به سينه ايستاد وبا لبخند كجي كه روي لباش بود نگاهم كرد.

-اوه ببخشيد...بفرماييد خواهش مي كنم.

زير لب يه احمق نثارش كردم و دويدم به سمت ويلا...

مطمئن بودم فردا حتما مريض ميشم...همين الانش هم تنم داغ بود...

 

اين ديگه كي بود...پسره ي پررو اصلا ادب نداشت...عليرضا اينه؟...اصلا فكر نمي كردم اخلاقش اينجوري

باشه.

 

وارد ويلا شدم واروم در رو بستم...صداي حرف زدنشون از توي پذيرايي مي اومد...

كمرم رو چسبوندم به در وچشمام رو بستم...

چند تا نفس عميق كشيدم تا اروم بشم.. نفس نفس مي زدم...چهره ي عليرضا جلوي چشمام بود...

چشماش عسلي بود وموهاش قهوه اي تيره و كوتاه بود...پوست سفيد وقد بلند وچهارشونه...ازش يه پسرجذاب ساخته بود.

فقط نمي دونم چرا صداش برام اشنا بود...يعني كجا ديدمش؟!...اصلا يادم نمي اومد...ولي مي دونستم يه جا

ديدمش وصداش برام خيلي اشناست...

جذاب بود ولي به پاي ماني من نمي رسيد...ماني من يه چيز ديگه بود...چشماي خاكستريش رو با دنيايي از

عسل اين مرتيكه عوض نمي كردم...

 

حالم كمي جا اومده بود...پتو رو به دور خودم محكم كردم و رفتم تو پذيرايي..با ورود من همه سكوت كردند..

با چشماي گرد شده از تعجب نگاهم مي كردند...مامان زودتر از بقيه به خودش اومد وگفت:وااااا پريناز چت شده؟دخترم چرا اينجوري شدي؟!!!!!!!

لبخند نصفه نيمه اي زدم وگفتم:چيزي نيست مامان...پام ليز خورد و افتادم توي استخر...

از جاش بلند شد واومد سمتم وبا نگراني گفت:واي خدا مرگم بده..دخترم چيزيت كه نشد؟!!

-نه مامان...م...

-نترسيد... چيزيشون نشده...!!!!

با صداي عليرضا همه ي نگاه ها به سمتش چرخيد ...از توي چشمهاي پدر ومادرش به خوبي نگراني معلوم

بود..ولي اخه چرا؟!!!!

عليرضا رو به مامان با تواضع سلام كرد ودر كمال ادب به سمت بابا رفت وباهاش دست داد وخوش امد گفت.

انقدر خوب وخوش برخورد مي كرد كه من همين طور هاج و واج وايساده بودم ونگاهش مي كردم...انگار نه

انگار كه اين همون بچه پرروي توي حياطه...

 

وقتي خوش وبشش تموم شد رو به خدمتكار گفت:زينت ..براي خانم شيرگرم اوردي؟!

خدمتكار كه يه زن ميان سال بود سريع جواب داد:همين الان ميارم اقا...

و رفت توي اشپزخونه...

سميرا خانم به طرفم اومد ودستمو گرفت وگفت:عزيزم بيا بريم بالا...لباساتو عوض كن ..اينجوري مريض ميشي

دخترم..

لبخند زدم وتشكر كردم...

بعد از اينكه لباسام رو عوض كردم اومدم پايين وبا خوردن شير گرمي كه همون خدمتكارشون...زينت...اورده

بود احساس كردم حالم بهتره..ولي تنم داغ بود...فكر كنم امشب شديدا تب بكنم...

 

نگاهم به عليرضا افتاد كه با چه جديت وژست خاصي روي مبل نشسته بود وبه حرفاي بابام گوش مي كرد

وباهاش وارد بحث شده بود...

اصلا انگار اوني كه توي حياط منو اونجوري اذيت مي كرد ايني كه الان روبه روم نشسته بود ونگاه جديش

متوجه حرفاي بابا وپدرش بود ...نبود.

جذاب بود ...ولي هيچ جوري به دل من نمي نشست..همه اش چهره ي ماني جلوي چشمام بود غرورش برام زيبا

بود.خيلي دوستش داشتم...اون عشقم بود..به غير از اون نمي تونستم به هيچ كس ديگه فكر بكنم.

 

بابا با اقا حميد حرف مي زد كه عليرضا سرشو چرخوند به سمت من و وقتي نگاه منو روي خودش ديد مرموز

خنديد و اروم ابروش رو انداخت بالا...كه من هم با اخم غليظي سرمو چرخوندم ...

نه باباااااا اين هنوز پررو بود..

منتها جلوي بزرگترا نشون نمي داد...اين ديگه كي بود؟!!!!

 

ادامه دارد...

 

 

 

سر ميز شام بوديم كه سنگيني نگاه عليرضا رو روي خودم حس كردم.

سرمو بلند كردم كه ديدم بي پروا زل زده به من...

وقتي نگاه منو روي خودش ديد.. با چشماش اطراف رو از نظر گذروند...همه مشغول غذا خوردن بودند

وكسي حواسش به ما نبود..

نگاهش رو به من دوخت و با شيطنت بهم چشمك زد...

 

چشمام از تعجب گرد شد...اين بشر چقدر پرروووو بود..به چه حقي به من چشمك زد؟!

با خشم ونفرت بهش زل زدم...با غيض قاشق رو توي دستم فشردم و زير لب يه بي شعور نثارش كردم...

ولي اون بي توجه مشغول غذا خوردن شد.

 

بعد از شام همه رفتيم توي پذيرايي كه عليرضا هم بي رودروايسي درست اومد روي مبل كنار من نشست.

پدر ومادرش از اين حركتش تعجب كرده بودند ...ولي پدر و مادرمن وعمه جون با رضايت لبخند بر لب

داشتند.

از كارهاي عليرضا حسابي حرصم گرفته بود...انگار يه ذره شرم وحيا توي هيكل اين ادم نمي شد پيدا

كرد...اين ديگه كي بود؟اي باباااااااا...

 

خيلي ريلكس پاي راستش رو انداخت روي پاي چپش و يه دستش رو گذاشت روي دسته ي مبل واون يكي

دستش رو هم گذاشت زير چونه اش وبه من نگاه كرد...

از جوي كه به وجود اومده بود معذب بودم..سرمو انداخته بودم پايين وبا انگشتام بازي مي كردم...

 

بعد از اينكه وارد ويلا شده بود لباساش رو عوض كرده بود...يه شلوار جين ابي تيره و يه بلوز يقه اسكي

مردونه ي سفيد كه خيلي به هيكلش مي اومد...

با لحن جدي كه مي شد رگه هايي از خنده هم توش ديد گفت:پريناز خانم...دستبندتون رو خيلي دوست داشتيد؟!

با بي خيالي شونه ام رو انداختم بالا وگفتم: دوستش كه داشتم...ولي مهم نيست..ديگه نمي تونم به دستش بيارم.

 

سكوت كرده بود.سرمو چرخوندم ديدم باز داره با شيطنت نگاهم مي كنه...

دستش رو اورد جلو...با تعجب نگاهش كردم...دستش مشت شده بود...جلوم نگه داشت و اروم بازش كرد.

 

زل زدم به دستش...اين...اين كه دستبند من بود...دست اين چكار مي كرد؟!!

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:اين پيش شما چكار مي كنه؟مگه نيافتاد توي استخر؟!!

لبخند جذابي زد وگفت:بله..توي استخر افتاده بود.ولي من رفتم از تو اب درش اوردم!!!!!!!

از تعجب چشمام گرد شد.

-چي؟؟؟؟؟!! توي اين تاريكي رفتي دستبندم رو از تو اب اوردي؟اخه چطوري؟!

ابروشو انداخت بالا وگفت:خب ديگه...به من ميگن عليرضا خان ..نه برگ چغندر...امكاناتش كه باشه

..ميشه..كار نشد نداره خانم.

اومدم دستبند رو از توي دستش بردارم كه دستش رو مشت كرد وكشيد سمت خودش...

نگاهش كردم..نگاهش هنوز شيطون بود..

roman مسير عشق (4)
roman مسير عشق (4)

ادامه متن...

authorنوشته محمد  date۲۵ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان محو ومات

منظره غريبي بود!درست مثل نقاشي كودكي هايمان،كه كوه ها بر فراز آسمان مي نشستند.كوه ها و تپه هاي سر سبز و زيبا،خطه مازندران با آن استواري ازلي و شكوه ابدي اش،در دل آسمان جا خوش كرده بود و ابرهاي نرم و لطيف را به زير يوغ ابدي اش كشيده بود.هديه اي ازلي كه مادر طبيعت به مردم سخت كوش اين ديار ارزاني كرده است.

چه هوايي!باد به شدت مي وزيد.صداي زوزه باد در لا به لاي شاخه ها به مانند آواي غمناكي بود كه خود به خود آدم را كسل مي كرد.سرتاسر آسمان را ابرهاي سربي رنگ و تيره در بر گرفته بود،و آسمان هر لحظه خيال باريدن داشت.دل من هم بي شباهت به آسمان نبود.فقط تلنگري بر احساسام نياز بود تا ابرهاي غمگين دلم شروع به باريدن كند.اين روزها انگار كه دلتنگي من پاياني نداشت.آينده برايم مبهم و سر در گم شده بود.ميان دو راهي انتخاب گير كرده بودم.دلم مي خواست نروم ولي عقلم مرا وادار به رفتن مي كرد.هرگز تا به اين حد خود را درتصميم گيري عاجز و ناتوان نديده بودم.در اين لحظات نياز به كسي داشتم كه سير با او درد دل كنم و انگر اين بار خداوند زود به نداي قلبم گوش سپرد،چون طولي نكشيد كه شهلا خواه كوچكم با تبسم شيريني كه بر لب داشت وارد اتاق شد و گفت:

-باز كه غرق شدي توي فكر و خيال!

در حالي كه لبه تخت خوابم براي او جا باز مي كردم گفتم:«تو بگو،اگه جاي من بودي چكار مي كردي؟»

-اگر جاي تو بودم،به جاي فكر و خيال الكي وسايل سفرمو آماده مي كردم.

از خونسردي او كمي احساس آرامش كردم:«مادر هنوز برنگشته؟»

-نه.حالا،حالاها بر نمي گرده.تنها جايي كه مادر رو خيلي نگه مي داره ختم رفتنه.تا به جاي همه گريه نكنه دلش اروم نمي گيره.بعضي وقتا با خودم فكر مي كنم اين همه اشك رو از كجا مياره!

-خيلي نگرانش هستم شهلا!واقعا موندم چيكار كنم.اي كاش مي پذيرفت كه با من به تهران بياد.

شهلا اخم هايش در هم فرو رفت و با ناز هميشگي كه داشت گفت:

«بي انصافي مي كني!مگر من وشيرين كنار اون نيستيم؟تو فكر مي كني ما مادر رو تنها مي ذاريم؟فراموش نكن مادر ما هم هست.به همون اندازه كه تو دوستش داري براي ما هم عزيزه!تو فقط به درست فكر كن نه چيز ديگه اي.مادر رو به ما بسپار،و خيالت از بابت اون اسوده باشه.اگر از من مي شنوي ديگه اسم تهرانو پيش مادر نيار!»

-من مطمئنم اگر تو و شيرين باهاش صحبت كنيد حتما راضي ميشه كه با من به تهران بياد.

-باز كه برگشتي سر جاي اولت!پسر جان!چرا اونو به حال خودش نمي ذاري؟بذار اين آخر عمري رو هر طور كه دوست د اره زندگي كنه.اين آرامش حق اوست.تو حق نداري اين ارامش و اسايش رو ازش سلب كني.

-چه حرفايي مي زني؟همين زندگي كه در اينجا داره مي تونه اونجا هم داشته باشه.

-اشتباه تو در اينه كه نمي دوني.مادر به اين خونه دل بسته.اين ويلاي سرسبز رو با دنيا عوض نمي كنه.سكوت و ارامشي رو كه در اينجا داره در هيچ كجاي دنيا نمي تونه داشته باشه.اشتباه نكن« شنتيا »!مادر فقط در اينجا راحته!مي بيني كه سالي فقط يه بار سر مزار پدر ميره،تازه وقتي كه بر مي گرده به قول خودش يك هفته طول مي كشه تا دود و دم تهرانو از ريه هاش پاك كنه.مادر به اين آب و هوا انس گرفته.اون وقت تو مي خواي اين وابستگي رو ازش بگيري؟بهتره به جاي اينكه بشيني و مدام به مادر فكر كني كمي هم به اينده خودت فكر كني.

-نمي تونم.به من حق بده كه نگران باشم.

-شنتيا!چرا مثل پسراي لوس حرف مي زني؟فكر كن دوباره داري به خدمت سربازي مي ري.باز هم مي خواستي مادر رو با خودت به پادگان ببري؟در ضمن اين رو بدون كه مادر هرگزدوست نداره به گذشته اش برگرده.و تهران ره اوردي جز خاطرات گذشته چيزي براش نداره.

-گذشته!گذشته!گذشته!پس چرا چيزي از اين گذشته به منم نمي گيد.

-هر وقت موقع اون رسيد خودت همه چيزو مي فهمي.

-مي دوني شهلا!امروز حالم طوري شده كه براي خودم نيز غريب و ناشناخته است.دلم ميخواد همه چيز رو از گذشته بدونم.از آن روزهايي كه پدر زنده بود،و اين كه چرا هرگز كسي در اين باره با من حرف نمي زنه!شهلا!تو رو به خدا،تو اين سكوتو بشكن!مادر كه هميشه از زير اين راز شونه خالي مي كنه.فكر مي كنم امروز وقت اون رسيده باشه كه منم از گذشته چيزهايي بدونم.واقعا مي خوام بدونم چرا مادر از گذشته گريزونه.چرا نمي خواد اين مهر سكوت رو بشكنه.

-مطمئن باش گذشته چيز خاصي نداره كه نياز به گفتن داشته باشه.غير از اين كه غصه هاتو زياد كنه چيزي عايدت نمي شه.اگر مي بيني كه مادر از گذشته با تو حرف نمي زنه تنها دليلش اينه كه نمي خواد به اون روزا برگرده و روحيه خودش رو خراب كنه.مطمئن باش اگر نكته مثبتي در اون بود حتما برات بازگو مي كرد.تو هم از من نخواه كه اصلا حوصله گفتن ندارم.

-ببين...امروز تا همه رو از زير زبون تو نكشم ول كن نيستم.يالا كه داداش خوشگل و خوش تيپت منتظره.

-برو بابا!وقت گير اوردي؟

-نه،خواهر خوب و مهربونم رو گير آوردم كه مطمئنم دل برادر يك يكدونه شو نمي شكنه.نه،اصلا دلت مياد اين شاه پسر رو بذاري تو خماري؟

-اي زبان باز!

-باور كن خسته شدم از بس توي مرز ندونستن دست و پا زدم.يه وقتايي فكر مي كنم اگه گذشته مادر سياهه باعث و باني اون منم.

-فكر بي خود مي كني،اصلا هيچ ربطي به تو نداره!

-پس بگو و خلاصم كن.

-اين جوري كه تو با اون چشماي درشت و خوشگلت به من زل زدي و با نگاه التماس مي كني مگه چاره اي هم دارم،البته گفته باشم،فقط خلاصه مي كنم،مختصر و مفيد.

مي گويم ولي وارد جزئيات نميشوم .چون اعصابم بهم ميريزد . خوشا به حالت!در ان زمان ان قدر بچه بودي كه از دنيا چيزي نمي فهميدي . روز تولدت مانند پرده سينما جلوي چشمانم است . من ده سال داشتم و شيرين چهارده ساله يود از اين كه خداوند يك پسر سالم و خوشگل به ما عطا كرده بود همه خوشحال بوديم و بيشتر از همه پدر از اين موضوع خوشحال بود مادر كه در ان روز ها بيشتر از هميشه احساس خوشبختي مي كرد به اين مي انديشيد كه با تولد تو پدر حتما كمتر خانه را ترك ميكند اين را كه ديگر مي داني پدر يك تاجر برجسته و متمول بود . متاسفانه نه تنها تولد تو هيچ تاثيري در رفتار او نگذاشت بلكه او را نسبت به پول حريص تر كرد و هر گاه مادر لب به اعتراض مي گشود پدر اينده تو را بهانه مي كرد . هزار و يك حديث ديگر .خلاصه روزگار به ما وفا نكرد و چهر دوم خود را به ما نشان داد و ان روز شوم فرا رسيد تو تازه يك سالت تمام شده بود . پدر براي تجارت دست به ريسك بزرگي زد ولي متاسفانه بر عكس هميشه بردي در كار نبود .پدر بازنده شد. وچه باخت وحشتناكي!همه زندگي ما را نابود كرد . ات امد جلوي فاجعه را بگيرد فرش هاي زير پايمان را هم طلبكار ها بردند بي چاره پدر!تحمل اين وضع را نداشت . نسل در نسل ثروتمند زندگي كرده بود و حالا جز يك سري وسايل كم ارزشو يك اتومبيل مدل پاييت و يك قطعه زمين به درد نخور در مازندران چيزي براي او باقي نمانده بود قلب بيمار پدر تاب نياورد ودر در اثر سكته قلبي از دنيا رفت .طفلك مادر!مثل مرغ سر كنده شده بود . مانده بود با اين همه مصيبت چه كند . چه اقوام پدري چه اقوام مادري انگار كه همه ما جزام گرفته بوديم . همه از ما دوري مي كردند از ترس اين كه مبادا ما از ان ها طلب پول كنيم حتي عار داشتند مارا از فاميل خود به حساب بياورند .هنوز چهلم پدر تمام نشده بود كه مادر مقدار وسايلي را كه برايمان باقي مانده بود داخل يك اونت ريخت و بدون مشورت با كسي راهي رامسر شديم وقتي كه به مقصد مورد نظر رسيديم شيرين به گريه افتاد و با بغض گفت:ما قرار توي اين يك اتاق زندگي كنيم؟
دقيقا يادم مانده كه مادر چه قدر خونسرد و با ارامش جواب داد:بله خدا را شكر كن كه همين يك اتاق را داريم وگرنه بايد كنار خيابان مي خوابيديم.
از ان روز به بعد ما زندگي جديدي را شروع كرديم .زميني كه از ان همه ثروت پدر باقي مانده بود خيلي به كار ما امد . البته ان زمان مثل حالا ارزشمند نبود . مادر اولين اقدامي كه كرد فروش اتومبيل بود . با اندك پولي كه به دست اورد يك اتاق ديگر و سرويس بهداشتي به خانه اضافه نمود. مادر توسط يكي از دوستان قديمي پدر به استخدام اموزش پرورش در امد و ما را هم روانه مدرسه كرد . تو را هم به مهد كودك گذاشت .نصف روز را در يك دبيرستان زبان انگليسي تدريس ميكرد و از ان جا يك راست به اموزشگاه ارايشگري مي رفت و اموزش ارايشگري ميداد . بعد ار يك سال توانست يك اتومبيل كوچك مدل پايين خريداري كند . با وجود اتومبيل كار ما خيلي اسان تر شد .ديگر مجبور نبوديم افتاب نزده از خواب بيدار شويم و كنار جاده بايستيم تا ميني بوسي از انجا بگذرد كه ما را به شهر برساند. ان روز ها مثل حالا نبود جز ويلاي ما تا فرسنگها خانه اي وجود نداشت .هميشه مشكل وسيله نقليه ما را ازار ميداد .مخصوصا در فصل زمستان. يادم مي ايد يك روز از سردي هوا دست هايم طوري يخ زده بود كه نميتوانستم قلم را دستم بگيرم و مثل بچه ها مي گريستم . در ان روز ها به ندرت لبخندي بر چهره مادر مي نشست جز زماني كه با تو بازي مي كرد .چهار سال از ان زندگي پر مشقت گذشت تا اينكه پدر بزرگ فوت كرد و ارثيه قابل توجهي از خود باقي گذاشت .البته ان هم اگر عمو فيروز نبود بقيه نمي گذاشتند چيزي به ما برسد كه ان نيز ماجرايي دارد .عمو فيروز از مادر خواست خانه اي در شهر بخرند اما مادر قبول نكرد و به طور موقت خانه اي در شهر اجاره كرد و شروع به ساخت خانه جديد نمود بعد از يك سال ما صاحب اين خانه قشنگ شديم. مادر زحمت زيادي روي اين خانه واين باغ كشيد تا به اين صورت در امد خود همين باغ به تنهايي خرج يك خانواده را ميدهد . قبلا اين جا جز يك زمين خالي و مقداري درخت و يك اتاق چيز ديگري نداشت . ميداني ساليانه مادر چقدر از اين باغ ميوه برداشت ميكند !تا پول دستش مي امد گوشه اي از اينجا را تعمير ميكرد و يا وسيله ي جديدي مي خريد . دقيقا پنج سال طول كشيد تا اينجا به اين صورت در امد مادر هرگز نمي گذاشت ما كمبود پدر را احساس كنيم . هر طور بود سعي مي كرد ما بهترين لباس ها را بپوشيم و بهترين خورد و خوراك را داشته باشيم . با اين كه خودش در بچي چند كلفت جلويش خم و راست شده بودند اما اصلا توجهي به گذشته نداشت و مدام نقشه هاي تازه اي از اينده را براي ما ترسيم ميكرد و با شادي زايدي الوصفي درباره اينده مي گفت گاهي وقتا در حالي كه حلقه اشك در چشم هاي برق ميزد مي گفت :من بلاخره به اين فاميل خودخواه و مغرورم ثابت مي كنم كه يك زن تنها و بي پشتيبان هم مي تواند موفق شود و زندگي بهتر از انها درست ميكنم.
مادر اين كار را كرد ولي جواني و عمرش به يغما رفت او بهاي سختي را پرداخت تا به اينجا رسيد فكر ميكنم حالا ديگر فهميدي چرا مادر با فروش اين ملك مخالف است . بهتر است تو هم ديگر در اين باره صحبت نكني . شايد به ظاهر ناراحت نشود ولي مطمئن باش در باطن او را به سختي مي رنجاني.
با خاطراطي كه شهلا تعريف كرد حالم دگرگون شد . هرگز فكر نمي كردم مادر اين همه سختي كشيده باشد حالا ديگر احترامم نسبت به او در برابر بيشتر شده بود وقتي به موهاي نقره اي رنگش نگاه ميكردم دلم مي خواست بوسه بارانش كنم.
تا اخر شب با صميميت در ميان خانواده بودم و بعد به اتاقم امدم اما مگذ خواب چشمم مي رفت به همه چيز فكر مي كردم جز خودم .چيزي به سپيدي روز نمانده يبود كه پلك هايم روي هم افتاد و به خواب رفتم .وقتي بيدار شدم چهره نوراني مادر با ان موهاي كوتاه قشنگش روي سر خود ديدم گفت:اگر نجنبي از اتوبوس جا ماندي.
غرولند كنان گفتم:چرا زودتر بيدارم نكرديد ؟
دلم نيامد جز صبحانه خوردن كه كاري نداري .چمدان و ساكت رو پشت اتومبيل شيرين گذاشتم . فقط مانده لباس بپوشي كه براي ان دو سه ساعتي فرصت داري.
-مادر عزيزم! باز هم شوك را بر من وارد كردي ؟طوري گفتي اگر نجنبي خيال كردم نيم ساعت بيشتر فرصت ندارم.
-اگر اين طور نمي گفتم كه تو به اين زوذي ها از تختت پايين نمي امدي.
پشت ميز صبحانه كه نشستم مادر فنجان چاي را جلوي دستم گذاشت و گفت:اگر ازدواج كرده بودي خيال من هم راحت تر بود حداقل مطمئن بودم كسي را داري كه از تو مراقبت كند.
همرا با خنده گفتم :مادر جان!من از پس مخارج زندگي خودم بر نمي ايم ان وقت يك نان خور ديگر به زندگيم اضافه كنم.
-مگر من مردم؟
-خدا نكند . تا كي شما زحمت مرا بكشيد هر وقت كه موقع ازدواجم رسيدخودم به شما خبر ميدم .
شيرين وارد اشپزخانه شد. ظاهرا جمله اخر ما را شنيده بود چون گفت:مادر جان شنتيا فعلا بايد به درس فكر كند نه به ازدواج.بعد از دو سال كه درسش تمام شد به فكر ازدواج كردن مي افتد .
مادر گفت:تا ان موقع ديگر كسي به او زن نميدهد مي ترسم بعد از گرفتن مدرك فوق ليسانس باز هم به فكر ادامه تحصيل بيفتد اين جوري كه نمي شود !بايد تا جوان است ازدواج كند. مي شود در كنار زناشويي به تحصيل هم ادامه داد.
گفتم:خودت را نگران نكن مادر جان قول ميدهم بعد ار اتمام اين دوره يك عروس بدجنس روي سرت خراب كنم.
-متاسفانه تويي كه مي شناسم عرضه اين كار را هم نداري. نگراني من از اين بابت است كه سن تو از بيست و شش سال گذشته ولي تا حالا نديدم نسبت به جنس مخالف كششي نشان بدهي .
شيرين با خنده و شيطنت گفت :شما از كجا مي دانيد مادر ؟اين شنتيايي كه من ميشناسم تا حالا هزار بار عاشق شده بدجنس!فقط نم پس نمي دهد .
مادر اهي كشيد و گفت :خدا كند اين طور باشد .
با صداي گريه دختر شيرين مادر و شيرين از اشپزخانه خارج شدند . هواي ابري پشت پنجره و صحبت شيرين مرا به كشاند. درست دو سال پيش بود كه هوا همينطور ابري بود هوس شنا به كلم زده بود هواي سرد و درياي طوفاني نتوانست حريف من بشود . نگاهي به درياي خشمگين انداختم جز من كسي در ساخل نبود فقط از دور يك نفر را ديدم كه بدون ترس جلو تر و جلوتر مي رفت با خودم گفتم :هر كسي است سر نترسي دارد و از من كله شق تر است . بلافاصله لباس هايم را از تن خارج كردم وخودم را به دريا سپردم . اول خيلي سردم شد ولي بعد بدنم به سردي اب عادت كرد دلم مي خواست به شناگر ماهري كه از من خيلي فاصله اشت نزديك شوم اما هر بار به سمت او مي رفتم جهت خود را عوض ميكرد . مايو به تن نداشت لباسش مانند غواصي يكسره بود از كلاه و عينك شنا نيز استفاده كرده بود نمي دانم چرا هوس قدرت نمايي به سرم زده بود در ان لحظه مي خواستم به او ثابت كنم كه جسارت من از او بيشتر است موجهاي وحشتناك را يكي پس از ديگر پشت سر ميگذاشتم در هر صورت زور دريا از من بيشتر بود .

هر بار كه موج مي امد مرا مثل پر كاهي به سوي ديگري ميكشيد . از ترس اين كه خيلي از ساحل دور شوم را برگشت را در پيش گرفتم . چون احساس كردم ديگر بيش از اين نمي توانم جلو بروم . هنوز يك متر جلو نرفته بودم كه ناگهان عضله پاي راستم گرفت به طوري كه نفسم را بند اورد سعي كردم فقط كرال پشت برمو اين طوري خودم را به ساحل برسانم اما موجهاي خشمگين چنان برتنم شلاق مي زد كه احساس خطر كردم.............

پاهايم همچنان بي حركت بود و به شدت درد مي كرد.موج ها به جاي ساحل مرا به وسط دريا مي كشاندند.ديگر نبرد دريا با من دوستانه نبود،خشن و سرد!موج ها يكي پس از ديگر سعي داشتند من ضعيف را مغلوب كنند.خسته و درمانده بودم.چاره اي نبود بايد از رقيب كمك مي گرفتم.تا اولين فريادم را شنيد به شتاب خودش را به من رساند.چند متري از من فاصله داشت كه گفتم«پام بدجوري آسيب ديده.اصلا نمي تونم تكونش بدم.»

تيوپي را كه به همراه داشت به سويم پرتاپ كرد و گفت«سعي كن اينو بگيري.»

وقتي به حرف آمد تازه متوجه شدم جنس مخالف است.تيوپ را دور كمرم انداختم و به كمك او راه ساحل را در پيش گرفتيم.تازه تنم داشت سردي دريا را حس مي كرد.پايم هنوز سر بود و قدرت پا زدن نداشتم،اما تمام ذهنم درگير رقيب بود و از جسارتش خوشم امده بود.در آن لحظات دوست داشتم زودتر به ساحل برسم و چهره ي او را ببينم،شايد براي اولين بار بود كه براي ديدن جنس مخالف كنجكاوي مي كردم.وقتي به ساحل رسيديم مرا بدون كلامي گذاشت و رفت.حتي فرصت تشكر كردن را به من نداد.حسابي سردم شده بود.لباسهايم خيلي از من فاصله داشتند.آرام آرام به مالش دادن پايم مشغول شدم.بدجوري درد داشت.تا به حال اين طوري نشده بودم.او با يك حوله برگشت.حوله را روي دوشم انداخت و گفت:«خودتونو گرم كنيد تا لباسهاتونو بيارم.»

حالا ديگر به جاي لباس غواصي يك شلوار جين و پيراهن بلند مردانه اي به تن داشت و روسري اش را از پشت گره زده بود.از طرز لباس پوشيدن و لهجه اش مي شد فهميد كه مسافر است.هنگاميكه لباسها را آورد تازه توانستم مستقيم به چهره اش نگاه كنم.نتوانستم چهره زيبايش را نديده بگيرم.تا لب به تشكر باز كردم،گفت:«وظيفه ي انسانيم چنين حكم كرد وگرنه به رقيب كمك كردن كاردرستي نيست.فراموش نكنيد با اينكه سعي داشتيد با من رقابت كنيد اما بازي رو باختين.»

به رويش لبخند زدم:«اگر اين حادثه برام پيش نمي اومد حتما برد با من بود»

در حاليكه از من دور مي شد گفت:«اما و اگر ديگه فايده اي نداره.در هر صورت برد با من بود...روز خوش.»

مي خواستم بگويم تو اگر شناگر ماهري بودي تيوپ با خودت نمي اوردي .اما پشيمان شدم و گفتم:«نمي خواهيد حوله رو پس بگيرين؟»

همان طور كه پشت به من داشت جواب داد:«هديه از طرف من به شما.تا هر وقت بهش نگاه مي كنيد ديگه هوس شيرين كاري به سرتون نزنه.»

تا آمدم جواب او را بدهم به دو از من دور شد.لباسهايم را پوشيدم و تا توانستم حوله را به سويي پرت كردم.هنوز پايم درد مي كردم.به سختي مي توانستم راه بروم.بدون اينكه بخواهم از دستش عصباني بودم.ديگر مثل اول اين حس را نداشتم كه او آدم استثنايي است و جسارتش به چشمم نمي امد.كلا من ميانه خوبي با آدم هاي مغرور و خودپسند نداشتم و انگار او يك دنيا غرور و افاده بود و من اصلا دلم نمي خواست از دست آدم مغروري مثل او از مرگ نجات پيدا كنم.چهره اش با آن لبخند تمسخر اميز يك لحظه هم از جلو نظرم محو نمي شد.

وقتي كه به خانه برگشتم دوش آب گرم گرفتم و يك راست به رختخواب رفتم اما به جاي آرامش و خواب راحت به سرما خوردگي سختي مبتلا شدم و هر لحظه حالم بدتر مي شد تب امانم را بريده بود.سوپ مقوي مادر هم دردي از من دوا نكرد.جالب اينجا بود كه در تمام لحظات به او فكر مي كردم.

دو روز بعد كه حالم كمي بهتر شد از خانه بيرون زدم.نمي دانم چرا به همان نقطه اي رفتم كه از او جدا شدم.شايد فكر مي كردم مي توانم او را بار ديگر ببينم.ساعت ها در آن جا قدم زدم به اميد اينكه نشاني از او بيابم.تنها توانستم حوله را بيابم.آن را برداشتم.به ياد جمله اش افتادم:«هديه بماند از طرف من به شما»با خود گفتم:«چه بد بودم.آدم كه هديه رو دور نميندازه!»

و حالا بعد از گذشت دو سال نه تنها فراموشش نكردم بلكه هر بار كه به آن ساحل مي روم انتظار ديدنش را مي كشم.تا دو سه ماه بد جوري به او فكر ميكردم و دلم مي خواست او را دوباره ببينم،نه اينكه بگويم عاشق شدم چون خيلي به عشق اعتقادي ندارم،اما يه جورايي دلم مي خواست او شريك زندگي ام باشد.به قول بر و بچه هاي رومانتيك حس مي كردم نيمه گمشده من است.نگاه آخرش كه پر از غرور بود مدام جلو نظرم مي امد.به هر حال من هم مثل آدم هاي ديگر كم كم عادت كردم.و حالا هر بار كه مادر موضوع ازدواج را پيش مي كشد بي اختيار چهره او را جلو نظرم مي اورم.مدام به خودم نويد مي دهم كه باز هم سر راهم قرار مي گيرد،البته شايد براي خودم بهانه اي بود كه از زير بار ازدواج شانه خالي كنم آخر هنوز آنقدر خودم را با عرضه نمي ديدم كه مسئوليت يكي را بپذيرم.

اصرار من بي فايده بود و همه خانواده براي بدرقه من به ترمينال آمدند.

خواهر زاده هاي پر شر و شور مرا دوره كرده بودند.هر چه به صورت مادر نگاه مي كردم اثري از ناراحتي در چهره اش نمي ديدم.البته مطمئن بودم در زير اين چهره آرام و بي تفاوت يك دنيا نگراني و دلهره موج مي زند.تا وقتي اتوبوس از ترمينل خارج شد همه ايستاده بودند.دروغ است اگر بگويم ناراحت نشدم.جدا زندگي كردن از عزيز ترين كسانم برايم دشوار بود.احساس مي كردم به جاي خيلي دوري مي روم.مانده بودم چگونه خود را با محيط جديد وفق دهم.از خودم مي پرسيدم:«يعني مي تونم با بچه ها كنار بيام؟»

تمام طول راه را به آينده مبهم خود فكر ميكردم ،كه اين زندگي جديد قرار است چگونه شروع شود.به ميدان آزادي پايتخت كه رسيدم ساك و چمدان را از كمك راننده تحويل گرفتم.آن قدر سنگين بودند كه شانه هايم را آويزان كرده بود.با خود گفتم«مادر فكر كرده دارم مي رم روستا.هر چه دم دستش بوده ريخته توي اين چمدون و ساك»

اولين كاري كه كردم با تلفن همراه با مادر تماس گرفتم و خبر سالم رسيدنم را به او دادم.و بعد به اولين تاكسي كه سر راهم قرار گرفت سوار شدم.آدرس را كه به راننده دادم قبول كرد دربستي مرا برساند.راننده بد اخلاقي بود.تا به مقصد رسيديم يك كلمه ميان ما رد و بدل نشد.هر چند كه ته دلم از كار او راضي بودم،زيرا اوضاع روحي من طوري بهم ريخته بود كه حوصله صحبت هاي اضافي كسي را نداشتم.


تا زنگ آپارتمان را فشردم به جاي يك سر،پنج سر با چهره هاي خندان و بشاش از پنجره سرك كشيدند.اولي كه موهاي فر سياه رنگي داشت با لهجه شيرينش گفت:«به مجمع ما خوش اومدي رفيق!»


بقيه هم فقط دست تكان دادند.براي شروع بد نبود.به كمكم آمدند و ساك و چمدانم را جلوتر از خودم بالا بردند.من هم پشت سر انها راه افتادم.تا پايم را به درون راهرو كوچك و باريك گذاشتم ريختند سرم،و به ترتيب خود را معرفي كردند.ناصر با موهاي فرفري و چشمان درشت و سياه و صورت با نمكش گفت:«ناصر هستم.به چَه ي آبادونم.»


ديگري با قد بلند و هيكل زيبا و و صورت جذابش گفت:«كياست هستم،بچه ي همدانم.»


و بعدي با موهاي صاف و هيكلي درشت تر از كياست گفت:«امير هستم،بچه اردبيلم.»


و چهارمي كه از همه قد بلندتر بود با صورتي از آفتاب سوخته و مهربان گفت:«خسرو هستم كاكو،بچه ي شيراز.»


كياست دوستانه اضافه كرد:«و يك خواننده خوب.»


و آخري كه خيلي خجالتي به نظر مي رسيد با شرم گفت:«مهرداد هستم.بچه ي بم.»


ناصر گفت:«اضافه كنم منزل ايشون چسبيده به جاي تاريخي ارگ بم و كلي قيمت خونه شون رو بالا برده.»


بعد از اشنايي همه با صميميت مرا در بر گرفتند.جز ناصر بقيه سال اولي بودند.فقط من وناصر براي فوق ليسانس مي خوانديم.ناصر توسط يكي از دوستهاي مادرم به من معرفي شد.فقط چند بار تلفني با هم تماس داشتيم.از او خواهش كردم مر ا هم جزو مستاجرين آن آپارتمان قرار بدهد.و الحق نديده مرا دوست خود به حساب آورد و مرا از شر دويدن به اين بنگاه و آن بنگاه خلاص كرد.رشته همه بچه ها با هم فرق مي كرد جز خسرو و مهرداد.كه هر دو ادبيات بودند.كياست مهندسي مكانيك،امير فيزيك،ناصر حقوق،خودم نيز در رشته روانشناسي تحصيل مي كردم.آن شب ار بس خسته بودم بعد از صرف شام بلافاصله براي خواب اماده شدم.فكر ميكردم اصلا نمي توانم بخوابم ولي تا سرم را روي متكا گذاشتم به خواب رفتم و صبح با صداي دمبل زدن هاي كياست از خواب بيدار شدم.هنوز خوابم مي امد و چهار ستون بدنم كوفته بود.مي دانستم به سفر ديروز ربط دارد .صندلي خشك اتوبوس از هزار تا شلاق بدتر است طوري دمار از روزگار آدم در مي اورد كه تاچند روز خستگي توي تن آدم مي ماند.


به خيال اينكه بعد از كياست بيدار شدم سريع تخت خوابم را مرتب كردم،اما از اتاق كه خارج شدم ديدم همه بيدار شدند و در تكاپوي خارج شدن از منزل هستند.به ساعت كه نگاه كردم متوجه شدم فقط يك ساعت فرصت دارم.اصلا دلم نمي خواست روز اول دانشگاه دير سر كلاس حاضر شوم.به شتاب برق لباس پوشيدم و با عجله مي خواستم صبحانه نخورده از در خارج شوم كه خسرو يك لقمه بزرگ به دستم داد . گفت:«اگر نخوري نمي ذارم از در بري بيرون.»


با تشكر گفتم:«اي بابا!اين كه ار بس بزرگه،تا دانگشه اگه تموم بشه!»


امير با خنده گفت:«سرگرميه خوبيه.اين جوري تنهايي رو حس نمي كني.»


ناصر با شوخ طبعي گفت:«از كجا معلوم كه تنها باشه؟»


مهرداد با مهرباني گفت:«بايد مي گفتي صبح زود مي ري كه ما بيدارت مي كرديم،تا اين طور با عجله كاراتو انجام ندي.»


كياست گفت:«عجله نكن بابا!به موقع مي رسي.»


خسرو گفت:«البته اگه به ترافيك بر نخوره.»


خلاصه لقمه به دست از در زديم بيرون.توي راه پله به دختر شيك پوش و تقريبا زيبايي برخوردم.آن قدر آرايش داشت كه مي شد با كاردك از آن برداشت.ناخواسته گفتم:«سلام.»


يك لنگه ابروي نازكش را بالا انداخت و گفت:«سلام!چرا اين طور با عجله پايين ميايد؟نزديك بود با من برخورد كنيد.»


از كنارش گذشتم و گفتم:«شكر خدا كه به شما نخوردم.ببخشيد من خيلي ديرم شده.»


-پس شما هم بچه دانشجو هستيد؟


نتوانستم جواب او را ندهم.«فكر نكنم به اين هيكل بخوره بچه باشم!بچه نه.فقط دانشجو هستم.»


خنديد و گفت:«ببخشيد اگر شما رو ناراحت كردم.»


-ناراحت نشدم.فقط تعجب كردم چطور من به اين گندگي رو بچه خطاب كرديد.من خيلي عجله دارم،بايد برم.


-بفرماييد،فقط يك سوال ديگه.شما اينجا مهمون هستين؟


-خير خانوم،بنده از امروز ساكن اين آپارتمان هستم.روز خوش.


ديگر منتنظر پاسخي از جانب او نماندم و از در خارج شدم.با خودم گفتم:«عجب دختر شري بود!»


اولين تاكسي كه سر راهم توقف كرد گفتم:«دربستي.»


وقتي آدرس دانشگاه را دادم گفت:«ده هزار تومن مي گيرم.»


با تعجب گفتم:«اي بابا!چه خبره!فكر نكن تهران نديده هستيم.»


-دوست نداري سوار نشو داداش.


حوصله جر و بحث نداشتم.سوار كه شدم از آيينه به چهره ام نگاه كرد و گفت:«شما كه بچه تهران هستين چطور از نرخ كرايه با خبر نيستيد؟حتما ماشين شخصي دارين.»


-چندان هم از نرخ كرايه بي خبر نيستم.در ضمن من بچه تهران نيستم.


-به تيپتون نمي خوره كه شهرستاني باشين.


-قربونت برم داداش!مگه شهرستانيا چه تيپي هستن؟


-برداشت بد نكنين،آخه بعضي هاشون كه ميان تهران قيافه شون بدجوري تابلوئه.اصلا داد مي زنه كه از شهرستان اومدن،ولي هزار ماشالله شما از بس خوشگل و خوش لباسيد انگار از ناف پاريس اومدين.


-ممنون اقا،شما لطف دارين.


به آدم حرافي برخورده بودم.من چي فكر مي كردم و او به چه فكر مي كرد.تا مرا به مقصد رساند يك ريز حرف زد.از تاكسي كه پياده شدم نفس راحتي كشيدم.هنوز منگ حرفهاي راننده تاكسي بودم.تا خواستم از عرض خيابان بگذرم اتومبيل آخرين مدلي با سرعت سرسام اوري جلو راهم سبز شد.اگر بگويم نترسيدم دروغ گفتم.اگر خودم را پرت نكرده بودم كارم ساخته بود.اتومبيل با ترمز وحشتناكي توقف كرد.در آن لحظات ياد مادرم افتادم كه اگر با من بود الان چه حالي داشت.تمام كساني كه در آن حوالي بودند دور ما جمع دند.پليس هم به موقع رسيد و به خيال اينكه اتومبيل با من برخورد نموده دستش رابه طرف من دراز كرد و گفت:«مي تونيد راه بريد؟»


سريع بلند شدم و گفتم:«ظاهرا جان سالم به در بردم.»


هنگامي كه راننده اتومبيل پايين امد از تعجب خشكم زد.بعد از دو سال ديدن او ،آن هم با چنين حادثه اي برايم غير مترقبه و گيج كننده بود.وقتي لب به عذرخواهي گشود گفتم:«نيازي به عذرخواهي نيست.يه بار جونمو نجات داديد.حق داشتيد اين بار جونمو بگيريد.»


اخم هاي قشنگش در هم رفت و گفت:«باور كنيد مقصر خودتون بوديد كه يه دفعه جلو راهم سبز شديد.»


مامور پليس كه شاهد ماجرا بود عصبي گفت:«خانم محترم!مقصر شما بوديدكه ايشون رو نديديد!مي بينيد كه اين آقا از روي خط عابر پياده در حال عبور بودند و حق تقدم با اوست.از خط ترمز گرفتن شما ميشه فهميد كه چقدر سرعت داشتيد.»


با عصبانيت جواب داد:«حالا مي گيد چيكار كنم؟»


-فقط خونسردي خودتون رو حفظ كنيد و با احتياط رانندگي كنيد.همين!مي تونم گواهينامه و كارت اتومبيل شما رو ببينم؟


مي خواستم از او دفاع كنم كه با نگاه كينه توزانه اش رو به رو شدم.احساس كردم اگر لحظه اي ديگر بايستم به غرورم لطمه زدم.قبل از اينكه مداركش رابه پليس ارائه بدهد آن جا را ترك كردم و آشفته وارد دانشگاه شدم.


توي كلاس دو سه تا از دوستان قديمي را ديدم كه باعث شد كمي فكرم از آن حادثه منحرف شود.جايي نزديك دوستانم انتخاب كردم.هنوز سر جايم قرار نگرفته بودم كه اولين استاد وارد كلاس شد.چون جلسه اول بود استاد به معرفي خود پرداخت.در همين حين در كلاس زده شد.استاد جواب داد:«بفرماييد.»


در كلاس باز شد و او وارد شد.به همه چيز فكر مي كردم جز اين كه او روزي هم كلاسي من بشود.استاد به طعنه خطاب به او گفت:«سالي كه نكوست از بهارش پيداست.»


پر غرور جواب داد:«استاد،مطمئن باشيد كه ديگه تكرار نميشه.»


-اميدوارم،بفرماييد بنشينيد.

تنها يك صندلي توي كلاس باقي مانده بود كه ان هم كنار من قرار داشت . چاره اي جز نشستن نداشت.چنان با اخم نگاهم كرد كه نتوانستم جلو زبانم را بگيرم گفتم:خانم انگار چيزي هم طلبكاريد.
جوابم را با سكوت داد از گلگوني صورتش مي دانستم كه تلافي ميكند .بهروز كه دوره ليسانس را با هم گذرانده بوديم و پسر بسيار شوخ طبعي بود گفت:اين برج زهرمار را مي شناسي؟
با خنده گفتم:چه جور هم .
چشمكي زد و گفت گرل فرند ....و از اين حرفا؟
-نه بابا مگر مغز خر خوردم كه با ادمي مثل اين كوه يخ رابطه برقرار كنم.
- اتفاقا پخت تو است.
-چطور؟
- تو يك پارچه اتش هستي پس فقط ين كوه يخ تو را رام ميكند. از او برايت خواستگاري كنم ؟
-دست بردار بهروز اگر بشوند پدرمان را در مي اورد .
-خودمانيم خوب قند تو دلت اب ميشود.
با صداي استاد بهروز دست از شوخي برداشت .تمام وقت كلاس به معارفه گذشت همه از خود يك بيوگرافي كامل دادند اما هنگامي كه نوبت به او رسيد فقط گفت:رژيتا اسو هستم.
تا به حال چنين اسم و فاميلي به گوشم نخورده بود با خود گفتماسم و فاميلش هم مثل خودش عجيب غريب است. تا زنگ كلاس زده شد رويم را به او برنگرداندم. با خارج شدن استاد از كلاس بين بچه ها ولوله ايجاد شد . بلافاصله دخترخانم ها براي خودشان مرز تشكيل دادند و باب ميل خودشان جاها را تغيير دادند . اقايون هم مثل هميشه حق تقدم را به ان ها دادند . من بي خيال ان ها دست بهروز را كشيدم و از كلاس خارج شديم . مرتضي و مهدي دوستان قديمي ديگر به جمع ما ملحق شدند . خطاب به بهروز گفتم هنوز مجردي؟
-نه بابا خودم را بيچاره كردم. يك سال است به اسارت در امدم .
با خنده گفتم: يعني اينقدر به تو سخت مي گذرد ؟
مرتضي گفت:لابد هنوز مجردي كه اين طور قوقولي قوقو سر مي دهي.
-هنوز كسي نتوانسته تورم كند.
مهدي با خنده گفت:پس از غافله عقب ماندي.
بحث را عوض كردم و گفتم:اقايون دربند!مشكل مسكن را چه كرديد؟
مرتضي جواب داد :هيچي مگر ميشود توي تهران زندگي كرد . هفته اي دو روز كه بيشتر نيست!اين دو روز را هم مي توانيم از خوابگاه استفاده كنيم . كلاسهايمان را طوري تنظيم كرديم كه بتوانيم اخر هفته به كار هاي ديگرما ن برسيم. ما كه مثل تو بي كار و بي ايال نيستيم كه جانم!
-يعني هر هفته مي خواهيد اين راه را بياييد و برويد؟
بهروز گفت:پس چي؟همش شش ساعت راه. اين را از من اويزه گوشت كن تا مجردي مي تواني راحت درس بخواني . همين كه قاطي شاهزاده مرغا شديتا خرخره رفتي تو گل.
گفتم اطاعت مي شود قربان !تا اطلاع ثانوي زن گرفتن ممنوع اعلام مي شود .
احساس تشنگي مي كردم . براي خريد به بوفه دانشگاه رفتتم . او هم انجا بود . سعي داشت زودتر از ديگران خريد كند. نتوانستم بدون نيش زدن از كنارش بگذرم گفتم :ظاهرا شما عادت داريد در همه چيز سبقت بگيريد .
صورتش با حالت قشنگي بالا رفت. دقيقا مثل عكس هاي مينياتوري شده يود. مغرورانه جواب داد :سرعت عمل داشتن يك نوع هنر است كه نصيب هركسي نمي شود.
مي دانستم منظورش چيست اما خود را به بي راهه زدم و گفتم:پس جاي اميدواري دارد . از اين بعد خودم را يك هنرمند معرفي كنم.
در حالي كه از كنارم مي گذشت به طعنه گفت: از شنا كردنتان پيداست كه چه قدر سرعت عمل داريد.
بي خيال به اطارف با صداي بلند گفتم:به شما نشان مي دهم كي هنرمند است.
ايستاد برگشت و به من خيره شد گفت:پس منتظر هنر نمايي شما هستم.
هنگامي كه از دانشگاه خاج شدم او داشت به سمت اتومبيلش مي رفت . ان قدر با عجله از كنار من رد شد كه متوجه افتادن كيف پولش نشد . كيف را برداشتم و خودم را به او رساندم . سوار اتومبيلش شد . از شيشه اتومبيل كه پايين بود كمي سرم را نزديك بردم و گفتم:چيزي را گم نكرديد؟
بدون اينكه به من نگاه كند گفت:يه خودم مربوط است.
و شيشه اتومبيل را با سيستم اتوماتيمك بالا برد . اصلا انتظار چنين برخوردي را از او نداشتم ان قدر از دست او ناراحت شدم كه دست و پايم به لرزه افتاد . همين كه مي خواست حركت كند كيف پولش را محكم كوبيدم شيشه جلوي اتومبيل. به طوري كه همه پول ها داخل كيف به اطراف پرت شد. اتومبيلش را كه متوقف كرد ديگر نايستادم . سر خيابان رفتم و منتظر تاكسي شدم . چند دقيقه نگذشته بودم كه صدايش را از پشت سر شنيدم كه گفت:
نمي دانم كيف من چطور سر از پيش شما در اورد!به هر حال از شما ممنونم.
فرياد زدم:نكند خيال مي كنيد من كيف پول شما را دزديدم؟
رنگش به سپيدي گراييد و گفت:من كي چنين جسارتي كردم .
پس حرف شما چه معني مي تواند داشته باشد . در ضمن من نيازي به تشكر شما ندارم . بهتر اس به جاي تشكر كردن درست حرف زدن را بياموزيد.
متقابلا عصباني شد و گفت:شما به چه حقي اينطور با من صحبت مي كنيد؟مگر من چه كار كردم!
-اگر كمي به رفتار خودتان نگاه كنيد پي مي بريد.
-بايد به عرض شما برسانم كه برعكس شما بايد رفتارتان را اصلاح كنيد. چون هن
رمان محو ومات
رمان محو ومات

ادامه متن...

authorنوشته محمد  date۲۵ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman مسير عشق (3)

 

      

 

با تعجب گفتم:اره.اين چش شده؟؟؟؟!!!!!!!

ستاره كه از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:اگه تو فهميدي من هم فهميدم اين چشه.اصلا امكان نداره ماني

يهويي اينجوري متحول بشه.

پوزخندي زدم ودر حالي كه دستشو مي كشيدم تا از كلاس بريم بيرون گفتم:فعلا كه اين شازده ي

بداخلاق..تونسته يه شبه متحول بشه وحالا هم داره اون روي خوشش رو نشون ميده.

ستاره يهو دستم رو كشيد سمت خودش كه اين كارش باعث شد سرجام وايسم.

با تعجب نگاهش كردم وگفتم:تو ديگه چته؟!دستمو كندي.

ولي ستاره همچنان توي فكر بود.

در همون حال زمزمه كرد:به نظرت كاسه اي زير نيم كاسه اش نيست؟!فكر مي كنم داره نقش بازي مي كنه!!

گنگ نگاهش كردم وگفتم:منظورت مانيه؟!

-اره...!!!!!!

شونه ام رو انداختم بالا وگفتم:نمي دونم...من كه زياد نمي شناسمش.ولي واسه ي چي بايد نقش بازي بكنه؟!

ستاره نيم نگاهي به من انداخت وسرش رو به نشانه نمي دونم تكون داد.

-بي خيال.. بيا بريم بوفه يه چيزي بخوريم.موافقي؟

خنديد وگفت:نيكي وپرسش؟

**************

داشتم كيك وابميوه ام رو مي خوردم كه ياد نيما افتادم...امروز نيومده بود دانشگاه.

-ستاره چرا اقاتون امروز نيومده دانشگاه؟!!

با لبخند گفت:نيما رو ميگي؟!كار داشت...براي جشن نامزديمون داره چيزهايي كه لازم داريم رو تهيه

مي كنه..اين شد كه امروز نتونست بياد.

-پس تو چرا باهاش نرفتي؟!

-خريداش ربطي به من نداشت.من فقط براي خريد حلقه ولباس باهاش ميرم كه اونم گذاشتيم براي فردا كه

كلاس نداريم.

- مگه جمعه هم جايي بازه؟!

سرشو تكون داد وگفت:اره...مي خوايم بريم پيش يكي از اشناهاي نيما..لازم نيست زياد بگرديم.

بعد از مكث كوتاهي بي مقدمه گفتم:ستاره ...پدرت سرهنگه؟!!!!!!!

نگاهم كرد وبا تعجب گفت:اره..چطور مگه؟؟!!

خواستم بهش بگم موضوع از چه قراره قضيه ي ادم ربا ها رو بگم ...ولي نمي دونم چرا سكوت كردم وفقط

سرمو تكون دادم.

 

ستاره اروم زد توي پهلوم وگفت:پري خانم..روبه روت رو درياب.

با تعجب گفتم:چي؟!!

زير لب گفت:اااا..دختر چقدر خنگي؟!به روبه روت نگاه كن خودت مي فهمي.

با اين حرفش ناخداگاه سرمو چرخوندم و به روبه روم نگاه كردم...

دقيقا رو به روي ما ماني روي صندلي نشسته بود ودر حالي كه جزوه ام رو نگاه مي كرد...اخماش هم حسابي

توي هم بود.

 

با ديدنش باز قلبم شروع كرد تند تند زدن..

به سختي نگاهمو ازش گرفتم ورو به ستاره كه با خونسردي داشت كيكش رو مي خورد ..گفتم:خب كه چي؟!

-هيچي..ببين چه دقيق به جزوه ات نگاه مي كنه..اوه اوه چه اخمي هم كرده.

با شيطنت نگاهم كرد وگفت:ببينم چيزه ديگه اي هم غير از مطالبي كه استاد گفته بود توي جزوه ات نوشتي؟!

بهت زده نگاهش كردم وگفتم:چي داري ميگي؟منظورت چيه؟

خنديد وگفت:اخه تو رو خدا نگاهش كن چطوري با اخم داره جزوه ات رو مي خونه؟!ادم شك مي كنه حتما يه

چيزي اون تو ديده كه با مزاجش سازگار نيست.

 

ستاره راست مي گفت...ماني با حالت جذابي روي صندلي نشسته بود و با اخم ونگاهي دقيق جزوه ام رو

مي خوند.

همين طور بهش زل زده بودم كه سرشو بلند كرد ونگاهش با نگاه من گره خورد.

يه دفعه اخماش باز شد وبه جاش يه لبخند فوق العاده جذاب نشست روي لباش...

همزمان از زور تعجب ابروهاي من هم خود به خود رفت بالا..

اخه اين چش شده بود؟؟!!نكنه يه چيزي خورده توي سرش؟!!

انقدر نگاهم كرد كه از رو رفتم وسرمو انداختم پايين.

با قوطيه ابميوه ام ور مي رفتم و توي فكر بودم كه باصداي جذابش به خودم اومدم.

-پريناز خانم؟!!!!!!!!!!!

 

بلههههههههه؟؟؟!!!!! اين كي پسرخاله شد من نفهميدم؟؟!!پريناز خانم؟!!!!!!!!!

به ستاره نگاه كردم كه ديدم كنارم نيست...اين دختر كجا رفت؟!الان كه اينجا بود؟!

ماني متوجه تعجبم شد و گفت: بهتره دنبال خانم سماوات نگرديد...ايشون تا ديدند من دارم ميام سمتتون از كنار

شما بلند شدند ورفتند.

با تعجب گفتم:رفت؟!اخه واسه چي؟!چرا چيزي به من نگفت؟!

با همون لبخند جذابش سرشو تكون داد كه يعني من نمي دونم.

بدون رودربايستي نشست كنارم ...كه من هم ناخداگاه خودم رو جمع وجور كردم.

جزوه ام رو گذاشت روي پاهاش ودستش رو هم گذاشت روش و به رو به رو خيره شد.در همون حال

گفت:پريناز خانم...جزوه تون تا اخر ساعتي كه دانشگاه هستيد دستم بمونه اشكالي كه نداره؟!

سرمو بلند كردم ونگاهش كردم كه اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت من وزل زد توي چشمام...

با لحن بي تفاوتي گفتم:نه...اشكالي نداره.

بعد هم نگاهم رو ازش گرفتم وبه روبه رو خيره شدم.

يه لحظه پيش خودم گفتم:نكنه مي خواد بهم نزديك بشه تا تلافيه كارام رو اينجوري سرم در بياره؟!!

زير چشمي مشكوك نگاهش كردم..ديگه نگاهش روم نبود وبه جزوه ام نگاه مي كرد ودقيق مي خوندش.

حالتش كاملا خونسرد بود...يعني الان توي سرش چي مي گذره؟!

صداش رو شنيدم كه بي مقدمه گفت:چرا اينجا مهمان شدي؟!خيلي دوست دارم دليلش رو بدونم.

 

خيلي تعجب كرده بودم.اين چرا انقدر زود خودموني شده بود؟!!!!

نكنه مي خواد منو با اين كاراش ديوونه بكنه؟!...

توي دلم گفتم:بي خود كرده.مگه من با اين چيزا ديوونه ميشم؟!!!!!اصلا هر كار كه دلش مي خواد بكنه...من

نبايد بذارم با اين كارهاش منو خام خودش بكنه.از الان نسبت بهش كاملا بي تفاوت ميشم. اره..اين درسته.

 

بدون اينكه نگاهش بكنم گفتم:چرا مي خوايد بدونيد؟!

از قصد تو خطابش نمي كردم تا بفهمه زيادي داره ميره جلو...

ولي اون اصلا به روي مباركش هم نياورد وهمچنان در حالي كه بهم زل زده بود با همون لبخند خوشگلش

گفت:خب فكر كن برام مهمه كه بدونم.

با تعجب گفتم:مهم؟!چرا بايد براتون مهم باشه؟!دليلش چيه؟!!!!

با حالت بامزه اي شونه اش رو انداخت بالا ونگاهش شيطون شد و گفت:مگه بايد دليلي داشته باشه؟!!!!

اي خدا ديگه داشتم غش مي كردم.اخه اين بشراين همه اخلاقاي خوشگل ومتفاوتش رو كجا قايم كرده بود كه تا

الان فقط اخم وتخمش نصيب منه بدبخت شده بود؟!!!!!!

هنوز با شيطنت نگاهم مي كرد كه از دور ستاره رو ديدم داره مياد سمتم.خداروشكر نجاتم داد...

از جام بلند شدم ورو به ماني گفتم:ببخشيد من بايد برم..

هنوز نگاهم مي كرد...دوست نداشتم اينطوري بهم زل بزنه...

از جلوش رد شدم... ولي صداي زمزمه وارش كه اروم وزير لبي بود رو شنيدم.

-باز دوباره داري فرار مي كني؟!!

يه لحظه سرجام ايستادم ولي زود خودم رو جمع وجور كردم وتقريبا به سمت ستاره دويدم.

گيج شده بودم...هنگ كرده بودم...قلبم داشت از جاش كنده مي شد.

دستم رو گذاشته بودم روش ومرتب نفس عميق مي كشيدم.

اخه منظورش از اين كارها چي بود؟!!!!...

چرا ديگه باهام لج نمي كرد؟!!!!...چرااااا؟؟!!!!!!

 

ادامه دارد...

با اخم رو به ستاره گفتم:تو معلوم هست يهو كجا غيبت زد؟!

با شيطنت نگاهم كرد و گفت:چيه؟باز گازت گرفت؟!!!!

چپ چپ نگاهش كردم كه گفت:اخه من مينشستم اونجا چكار؟تو كه تو حال خودت بودي وچند بار هم صدات

كردم ولي تو اصلا جوابمو ندادي بعد ..ماني هم وقتي داشت مي اومد سمتت همچين به من نگاه كرد باور كن

احساس اضافي بودن بهم دست داد..با نگاهش مي گفت كه پاشم برم .من هم ديدم هر چي صدات مي كنم جوابم

رو نميدي و ماني هم اونجوري داره نگاهم مي كنه به همين خاطر ..فرار رو بر قرار ترجيح دادم پري خانم.

 

سكوت كرده بودم...چرا ماني مي خواسته با من تنها باشه؟چرا اين رفتارها رو مي كرد؟چرا بهم گفت باز

داري فرار مي كني؟منظورش چي بود.

با صداي بلنده ستاره به خودم اومدم.

-هوووووووي پري...صدامو مي شنوي؟چرا تو هي دم به دقيقه ميري توحالتstand by؟

با اين حرف ستاره زدم زير خنده واروم زدم به بازوش..اون هم خنديد وگفت:چته تو دختر؟چرا اينجوري

مي كني؟

خنده ام تبديل به لبخند شد وگفتم:چيزي نيست..ولي شايد يه روز همه چيز رو برات گفتم..شايد.

ستاره با تعجب گفت:چي رو بگي؟اتفاقي افتاده؟!!!!!

با لبخند تلخي گفتم:اتفاق كه خيلي وقته افتاده...وگرنه من اينجوري توي اين شهرغريب به دور از خانواده ام وبا دلتنگي...

با بغضي كه توي گلوم نشسته بود نتونستم بقيه ي حرفمو بزنم.اشك توي چشمام جمع شده بود وتصوير

صورت ستاره جلوي چشمام محو بود.

اروم با نوك انگشتام چشمامو فشار دادم تا نم اشكي كه توي چشمام نشسته بود رو پاك كنم.

ستاره دستش رو گذاشت روي شونه ام وبا لحني اروم و دلداري دهنده گفت:پري جون اخه چي شده؟چرا داري گريه مي كني؟خب به من بگو...باور كن هر كاري از دستم بر بياد برات انجام ميدم.

به زور يه لبخند كوچيك نشوندم روي لبام وگفتم:باشه...بريم بنشينيم تا برات بگم..تا چند دقيقه ي ديگه كلاس شروع ميشه.

همه چيز رو براش گفتم ولي قضيه ي احساسي كه به ماني پيدا كرده بودم رو سانسورش كردم واز اون چيزي

به زبون نياوردم.

چون هنوز خودم هم گيج بودم ونمي تونستم قبولش بكنم...چه برسه به اينكه بخوام براي ستاره هم بگم.

ستاره بعد از شنيدن حرفام..با مهربوني دستم رو گرفت توي دستش وگفت:پري ... مي خواي به پدرم موضوع

رو بگم؟به هر حال اون پليسه و توي اداره شون اشنا زياد داره كه بتونند كمكت كنند.

به روش لبخند زدم.چقدر با محبت وخوب بود..با اينكه مدت زيادي نبود باهاش دوست شده بودم ولي احساس مي كردم مثل خواهرم دوستش دارم وسالهاست كه مي شناسمش.

-نه ستاره...پدرم سفارش كرده خودش حواسش به همه چيز هست.

-ولي اخه..مگه نميگي يه ماشين مشكوك ديروز تعقيبت كرده؟پس بايد خيلي مواظب باشي.

سرمو تكون دادم وبا يه ..باشه...از روي صندلي بلند شدم.

-بهتره بريم..كلاس الان شروع ميشه.

ستاره هم از روي صندلي بلند شد ودنبالم اومد.

-ستاره ازت ممنونم ...هم به خاطر پيشنهاد كمكت وهم اينكه دوست خوبي هستي وبه فكرمي.

اروم گونه ام رو بوسيد و گفت:عزيزم..اين حرفا چيه؟ما با هم دوستيم..پس دوستي به چه در مي خوره؟ولي پريناز بهم قول بده هر وقت به كمك نياز داشتي حتما بهم بگي باشه؟قول ميدي؟

نگاهش كردم كه منتظر چشم به من دوخته بود:باشه..قول ميدم.ازت ممنونم.

با لبخند سرشو تكون داد وهر دو وارد كلاس شديم.

ناخداگاه نگاهم چرخيد به همون سمتي كه ماني هميشه مي نشست.همونجاي هميشگيش نشسته بود ودستاشو

توي هم قلاب كرده بود وگذاشته بود روي پيشونيش وچشماش هم بسته بود...انگار عميقا توي فكر بود..

با ستاره روي صندلي هامون نشستيم و منتظر شديم تا استاد بياد.

نيم نگاهي به ماني كردم كه هنوز با همون حالت روي صندليش نشسته بود وذره اي هم تغيير نكرده بود..يعني

داره به چي فكر مي كنه؟

حالت صورتش كلافه بود و چند بار هم نفس عميق كشيد...به ارومي چشماش رو باز كرد كه من هم سريع

نگاهم رو ازش گرفتم.

داشتم با ستاره حرف مي زدم كه با صداي يكي از پسراي كلاس نگاهم چرخيد سمتش...درست كنار صندلي

من وايساده بود.

-ببخشيد خانم ستايش...مي تونم جزوه تون رو چند لحظه قرض بگيرم؟!!!!!!

حالا چي شده امروز همه از من جزوه مي خوان؟!مگه فقط من توي كلاس جزوه دارم؟!خب برو از يكي ديگه بگير!!!!!

لبخند زير پوستي زدم وگفتم:ولي اقاي محمدي من جزوه ام رو دادم به يكي از بچه ها..

بچه پررو پرسيد:به كي داديد؟!!!!

اخه به تو چه؟به هر كي دوست داشتم.

كمي اخم كردم كه حساب كار دستش بياد...

اسمش سامان محمدي بود.پسري با قيافه ي ميشه گفت معمولي ولي چشماش خيلي جذاب بود ابي و شفاف...

خوش تيپ بود ولي به نظرم هيچ جوري به پاي ماني نمي رسيد.

چند بار ديده بودم توي كلاس بهم زل مي زنه ولي به روي خودم نمي اوردم...من تازه وارد بودم واين نگاه ها

رو ميذاشتم پاي اينكه من اينجا يه دانشجوي جديدم..

با همون اخم كوچيكي كه روي پيشونيم بود گفتم:من دليلي نمي بينم بخوام به شما بگم كه جزوه ام رو به كي دادم!!!!!

بدون كه خم به ابروش بياره لبخند بزرگي زد و گفت:اشكالي نداره نمي خواد بگين...ولي قول بديد هر وقت

جزوه تون رو پس گرفتيد بدينش به من..چون خيلي لازمش دادم!!!!

اي خدا توي اين كلاس چقدر بچه پررو ريخته ...اين يكي ديگه روي هر چي پررو و بي حيا رو سفيد كرده

بود.

 

به بچه ها نگاه كردم كه بعضي هاشون سرگرم صحبت كردن با هم بودند وبعضي هاشون هم نگاهشون روي

من و محمدي بود..داشتم از شرم اب مي شدم..

نگاهم كه به ماني افتاد ديگه رسما زهرترك شدم...همچين با اخم وتخم به منه بيچاره نگاه مي كرد كه يه لحظه

كپ كردم.

اين چش شده؟چرا اينجوري به من نگاه مي كنه؟!به جان خودم اگه من ارث وميراثت رو خورده باشم...برو

خره يكي ديگه رو بچسب خب..

اون با حرص نگاهم مي كرد.. ولي من رنگ نگاهم رو تغيير دادم وبا بي تفاوتي نگاهش كردم.

بعد هم خيلي ريلكس رومو ازش گرفتم وبه محمدي نگاه كردم كه عين مترسكه سر جاليز كنار من ايستاده بود

وچشم به من دوخته بود.

اين چرا نميره رد كارش؟!اهان يه سوال پرسيد.. حالا منتظر جوابشه...اره همين بود.

خب چي پرسيد؟!...؟!فكر كنم گفت جزوه ام رو كه پس گرفتم بدم بهش..اره..همين رو گفت.

بيخود كرده..مگه شهر هرته...!!!!!!!!!!

با همون نگاه بي تفاوتم زل زدم توي چشماش كه حالا ريز شده بود و منو نگاه مي كرد.

-اقاي محمدي ..شما بهتره بريد از يكي ديگه جزوه بگيريد...چون اوني كه جزوه ام رو گرفته معلوم نيست كي

بهم پسش بده..بعد هم خودم لازمش دادم..اميدوارم متوجه منظورم شده باشيد.

 

يعني اگه خنگ باشي نفهميده باشي كه نمي خوام جزوه ام رو بهت بدم...ولي مثل اينكه همه ي تخته هاش جفت

وجور بود چون لبخندش محو شد وبا گفتن:بسيار خب..من ديگه اصراري ندارم... رفت و نشست روي صندليه

خودش...

 

نه تو رو خدا.. بيا اصرار هم بكن؟!هه...واقعا كه...!!

از گوشه ي چشم به ماني نگاه كردم كه انگشتاي دستش رو كرده بود توي موهاش و سرش رو گرفته بود پايين

...هنوز توي فكر بود...اين بشر چقدر فكر مي كنه..مغزش معيوب نشد؟!!

با ورود استاد ادامه ي درس از سر گرفته شد ومن هم سعي كردم همه ي تمركزم رو بدم به حرفاي استاد...

بعد از اينكه كلاس تموم شد با ستاره اومديم توي حياط ...

-پريناز...بيا مي رسونمت.

-نه ستاره...با تاكسي برم راحت ترم...ولي از شنبه ماشين ميارم...اينجوري كه نميشه.

-باشه..پس مواظب خودت باش.

با لبخند گفتم:باشه...تو هم مواظب خودت باش. راستي به اقاتون هم سلام برسون...

خنديد وگفت:چشم..فعلا باي.

سرمو تكون دادم واون هم سوار ماشينش شد و با يه تك بوق از كنارم رد شد ورفت.

 

از در دانشگاه خارج شدم وتا يه مسيري رو پياده رفتم..هوا بوي بهار مي داد و مردم اصفهان هم در تكاپوي

خريد براي سال نو بودند.

اين هفته ي اخر بود كه مي اومدم دانشگاه...بعد از اون معلوم نبود كه باز هم اينجا مي مونم يا نه...تصميم با

بابا سينا بود.

راستي يادم باشه يه باطري واسه ي موبايلم بخرم...خوب شد يادم افتاد.

همين طور داشتم كنار خيابون قدم مي زدم كه يه دفعه يه ماشين به سرعت كنارم زد رو ترمز.. با ترس جيغ

كشيدم و پريدم عقب...

رومو كردم سمت راننده تا يه چند تا فحش تپل مپل نثار روح خجسته اش بكنم... با ديدن ماني كه لبخند روي

لباش بود...دهانم همونطور باز موند وفقط مثل منگولا زل زدم بهش..

با شنيدن صداي بلند بوق ماشينش از جام پريدم وبه خودم اومدم...

بچه پررووووو... همين طور داشت بهم ميخنديد..منو مسخره مي كني؟!..

با حرص رفتم كنار پنجره ي ماشينش وسرش داد زدم:ديوونه شدي؟!مي خواي سكته ام بدي؟!اين چه وضع ترمز كردنه؟!!!!

ولي اون همچنان خونسرد با همون لبخند خوشگلش زل زده بود به من...

 

رو اب بخندي موزمار...شيطونه ميگه ...ميگه...چي مي گفت؟..حالا يه چيزي گفت كه الان يادم نيست.

واسه من لبخند دختر كش مي زنه؟!هه...

 

صداش رو شنيدم كه گفت:پريناز خانم بيايد سوار شيد... مي رسونمتون.

چپ چپ نگاهش كردم وگفتم:هر چي فكر مي كنم يادم نمياد راننده شخصي استخدام كرده باشم.

لبخندش محو شد.. ولي اخم هم نكرد ..فقط گفت:من هم نگفتم راننده ي شما هستم...فقط مي خواستم توي

مسيري كه مي رسونمتون ..جزوه تون رو هم بدم..همين.

دستم رو دراز كردم توي ماشين و گفتم:خب همين الان جزوه رو بديد..لازم نيست منو برسونيد.

به دستم كه جلوش دراز شده بود نگاه كرد وگفت:چه دستاي خوشگلي داري..ولي من جزوه ات رو بهت

نمي دم..مگه اينكه بذاري برسونمت.

 

خداييش ايندفعه ديگه واقعاااااا هنگ كردم...اين چي گفت؟؟!!!! دستاي من خوشگله؟؟!!!!اين از كي انقدر

احساس پسرخاله اي مي كنه؟!!!!!!!..

هم از حرفش خوشم اومده بود وهم به شدت حرصي شده بودم...خب خل بودم ديگه...وگرنه بايد فقط يكي از

اين حسا رو مي داشتم ...ولي من هر دوتاش رو داشتم...دست خودم هم نبود.

 

نگاهش بين دستم وصورتم در رفت وامد بود واون لبخند هم دوباره برگشته بود روي لباش...

سريع دستم رو كشيدم عقب..خواستم بي خيال جزوه بشم وبگم شنبه مي گيرم.. ولي ديدم به شدت به جزوه ام

نياز دارم...

با لحن ارومي گفتم:اقاي اريا فرد..خواهش مي كنم جزوه ام رو بديد...باور كنيدلازمش دارم.

با شيطنت ابروشو انداخت بالا وگفت:نچ...نميشه.مگه اينكه بذاري برسونمت.

عجب گيري كرديماااااا...اين چرا حرف حساب تو گوشش نميره؟!من اگه نخوام تو منو برسوني بايد كي رو

ببينم؟!

-چرا داريد اذيت مي كنيد...خب همين جا جزوه ام رو بديد ديگه...چرا بايد حتما سوار ماشينتون بشم؟!

باز مغرور شد وگفت:چون من ميگم..پس سوار شو...

واي كه چقدر پرروووو بود..هيچ جوري هم از رو نمي رفت.

-پريناز... سوار نميشي؟!

جانمممممممم؟؟!! باز صد رحمت تا همين چند دقيقه پيش يه خانم مي چسبوند تنگش..ديگه اينو هم سانسورش

كرد؟

با اخم گفتم:اولا خانم ستايش...دوما.. نه سوار نميشم...پس جزوه ام رو بديد.

با همون شيطنت پاشو روي گاز فشار داد وگفت:خيله خب...پس شنبه برات ميارم دانشگاه...با لبخند شيطوني

ادامه داد:در ضمن پريناز...نه خانم ستايش...من اينجوري راحت ترم.

نمي دونستم هدفش از اين كارا چيه!چرا يهو رنگ عوض كرد؟!يعني نقشه اي داره؟!

از اين بچه پررو هر چي بگي بر مياد...

 

با حرص نگاهم رو چرخوندم سمت چپ كه با ديدن همون ماشين مشكي مشكوك...قلبم ايستاد...اينا كه هنوز

اينجان؟!يعني دست از سرم بر نداشتند؟!

اين يكي شيشه اش دودي نبود ومي تونستم ادماي توشو ببينم..دو تا مرد كه با اينكه نشسته بودند ولي از شونه

هاي پهن وقويشون مي شد فهميد كه هركولين واسه خودشون..

با دينشون كه به من خيره شده بودند...دست وپاهام شروع كرد به لرزيدن وتو لحظه ي اخر كه ماني اومد

گازش رو بگيره وبره..

در جلو رو باز كردم وپريدم تو ماشين و رو به ماني با ترس گفتم:برو..تو رو خدا سريع برو...زود باش.

 

اولش با تعجب نگاهم كرد وچشماش از زور تعجب گرد شده بود. ولي وقتي اضطراب زياد منو ديد...به شدت

پاشو روي گاز فشرد وماشين از جاش كنده شد...

 

ادامه دارد...

 

فصل ششم

 

 

ماني با سرعت رانندگي مي كرد وخدايش هم دست فرمونش حرف نداشت.

برگشتم تا به پشت سرم نگاه كنم ببينم هنوز دنبالمونند يا نه...

صداي ماني رو شنيدم كه گفت:داره چراغ مي زنه..مثل اينكه مي خواد نگهدارم.

با ترس برگشتم سمتش وگفتم:نه نه..يه وقت نگه نداريدااااااا...تو رو خدا يه كاري كنيد گممون كنند..

خونسرد به روبه روش نگاه مي كرد و كاملا مسلط رانندگي مي كرد..انگار نه انگار كه دارند تعقيبمون مي كنند.

با همون حالت بي تفاوتي كه از روز اول نسبت به من داشت بدون اينكه نگاهم بكنه گفت:چرا دنبالت هستن؟تو كي هستي؟!!!!!!!

به تو چه؟!يعني چي كه من كي هستم؟!نكنه فكر كرده من خلافكارم؟!!!!

چپ چپ نگاهش كردم وگفتم:منظورتون از اين حرف چي بود؟!!

فرمون رو سريع پيچوند به سمت چپ و ميدون رو دور زد...سرعت ماشين خيلي زياد بود...مي ترسيدم پليس

ببينتمون و ماني جريمه بشه.حالا اونش مهم نبود... اگر مي پرسيدند من توي ماشين ماني چه كار مي كنم وچه

نسبتي باهاش دارم..اونوقت نمي دونستم چي بايد بگم؟!!!!!ولي از طرفي هم نمي تونستم بهش بگم اروم

برو..چون اونا حتما بهمون مي رسيدند.

نفس عميقي كشيد و گفت:اينا كي هستن؟!!!!!!!!!با تو چكار دارند؟!!!!!!!

به تو چه؟!مگه تو فضولي؟!

با حرص گفتم:شما به ايناش كاري نداشته باش..اين يه موضوع كاملا شخصيه...

با تمسخر نگاهش كردم و با پوزخندي كه روي لبام بود گفتم: فقط اگر مي تونيد گمشون كن..همين.

با غروري كه هميشه توي چشماش بود نگاهم كرد و گفت:خيله خب...پس بشين و تماشا كن.

 

فرمون رو چرخوند و پيچيد تو يه كوچه كه بزرگ و پهن بود..

انتهاي كوچه پيچيد دست راست و به همين صورت چند تا كوچه رو رد كرد تا رسيديم به خيابون اصلي...

انقدر تند رانندگي مي كرد ومسلط از پيچ ها رد مي شد كه من هم محكم چسبيده بودم به صندلي و با ترس جلو

رو نگاه مي كردم..اخه سرعتش خيلي زياد بود.

 

يه كم كه مسير رو طي كرديم برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم..نه..اخيش خداروشكر ديگه پيداشون نبود...

-لطفا اروم برو..ديگه پشت سرمون نيستند.ممكنه پليس جريمه ات بكنه.

پوزخندي زد وسرش رو تكون داد و حرفي نزد...سرعت ماشين كمتر شده بود.

 

اين چرا يهو رنگ عوض كرد؟تا قبل از اينكه سوار ماشينش بشم التماسم مي كرد سوار بشم تا منو برسونه..تازه

ديگه از كلمه ي خانم هم استفاده نمي كرد وخودموني رفتار مي كرد..

حالا چي شد؟پوزخند مي زنه؟منو مسخره مي كنه؟!!!!!!!!!

من هم سكوت كردم و به بيرون زل زدم...از بس از دست كارهاش حرصي شده بودم بدون اينكه متوجه باشم

داشتم با دسته ي كيفم كشتي مي گرفتم.

ياد جزوه ام افتادم..يهو برگشتم سمتش كه اون هم با تعجب نگاهم كرد....!!

با اخم گفتم:اقاي اريا فرد لطفا جزوه ام رو بديد!!!!!!!!!

يه دفعه اخماش باز شد وهمون لبخند جذاب مهمون لباش شد...

وااااااااا... اين چرا اينجوري مي كنه؟كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه دو شخصيتيه...شايد هم باشه.ولي اخه چرا؟!!!!!!!!

نگاهش كردم .با لبخند كمرنگي كه روي لباش بود به روبه رو خيره شده بود واروم رانندگي مي كرد.

نه بابا.. بهش نمي خورد كه مريض باشه..خيلي ريلكس واروم بود..

-اقاي اريا فرد..گفتم لطفا جزوه ي منو بديد.

خنديد و گفت:هنوز كه نرسيديم؟هر وقت شما رو جلوي خونه ي عمه تون پياده كردم اونوقت بهتون ميدم..باشه؟!!!!!!!!

 

اين چيييييييي گفت؟!!!!خونه ي عمه ام؟!!!!!!!اين از كجا مي دونه كه من اونجا زندگي مي كنم؟!!!!!!

از پنجره به اطرافم نگاه كردم ..

واي خدا ...اين كه مسير خونه ي عمه است...!!من كه هنوز بهش ادرس ندادم ..پس از كجا ادرس رو بلده؟!!!!!!!!!

مشكوك نگاهش كردم .

گفتم:شما از كجا مي دونيد من پيش عمه ام زندگي مي كنم؟!اصلا شما از كجا ادرس خونه ي ما رو بلديد؟!

احساس كردم رنگش پريد..با چشماي گرد شده از تعجب نگاهم كرد وگفت:چي؟!!!!من ..من كي گفتم ادرستون رو بلدم؟!!!!

-شما نگفتيد كه ادرس رو بلديد ...ولي اين مسيري رو كه داريد ميريد ..درست ادرس خونه ي عمه ي منه.

احساس كردم با دستاش فرمون رو محكم فشار داد...

با صدايي كه با كمي دقت مي شد لرزش رو توش تشخيص داد گفت:نه..اشتباه نكنيد...من ادرستون رو بلد

نيستم..فقط شانسي سر از اينجا در اورديم..!!!!!!!

نيم نگاهي به من كرد وگفت:مگه داريم درست مي ريم؟!!!!

هنوز نگاهم بهش مشكوك بود...دلايلش قانع كننده نبود.

سرمو تكون دادم وگفتم:بله..اين خيابونشونه...شما از كجا مي دونستيد من پيش عمه ام زندگي مي كنم؟!!

با كلافگي دستي بين موهاش كشيد واز پنجره ي كناريش به بيرون نگاه كرد...صداي نفس هاي عميقي كه

مي كشيد رو به خوبي مي شنيدم..چرا انقدر كلافه بود؟!!!!!!

روشو بر گردوند سمت من وبا حرص فرمون رو فشار داد:خب..خب..نيما از ستاره خانم شنيده بود..من هم از نيما شنيدم..واسه ي همين..وگرنه ...دليل ديگه اي نداشت.

يعني داشت راست مي گفت؟!!ولي ستاره به من گفته بود كه به كسي چيزي نميگه؟!!يعني به نيما گفته؟!!نيما

چرا بايد به ماني بگه؟!!

اي خدا چقدر سوال تو ذهنمه...اخرش ديوونه نشم خيليه...

 

وقتي بهش فكر مي كردم مي ديدم دليلي نداره بهش شك كنم.چون اون يه غريبه است واز من وزندگيه من چيزي

نمي دونه!!شايد هم راست ميگه و همه ي اينا شانسي باشه...نمي دونم...نمي دونم.بهتره ديگه بهش فكر نكنم.

-ميشه ادرستون رو بديد؟تا كي بايد طول اين خيابون رو طي كنم؟!!!!!!

به بيرون نگاه كردم..كوچه ي عمه رو رد كرده بوديم...

لبخند كمرنگي زدم و گفتم:اي واي ببخشيد...ازش رد شديم.ميشه برگرديد؟!!!!!!!!

نگاه خاصي بهم كرد وهمون لبخند دختركشش نشست روي لباش وگفت:چرا نشه؟...من در خدمتم خانم!!

باز من به اين خنديدم پررو شداااا...برو در خدمت عمه ات باش..ايشششش.بچه پررووو.

ادرس رو بهش دادم و اون هم سر كوچه نگه داشت...

-خب حالا ميشه جزوه ي منو بديد؟

خنديد و كيفش رو از روي صندلي عقب ماشين برداشت و درش رو باز كرد.

جزوه ام رو اورد بيرون و گرفتش سمت من...

همين كه دستمو دراز كردم تا بگيرمش كشيدش سمت خودش...

با تعجب نگاهش كردم..كه ديدم با شيطنت و لبخند به من نگاه مي كنه....

اي خدا باز اين متحول شد...چي ميشه هميشه اخم بكني؟!من به همون هم راضيم به خدا اينقدر به خودت زحمت

نده خب....

 

از نگاهش احساس شرم بهم دست داد...گرمم شده بود و باز قلبم توي سينه ام بيتابي مي كرد.

سعي كردم توي چشماش نگاه نكنم...نگاهمو دوختم به جزوه ام كه گرفته بود توي بغلش...

با صداي ارومي كه از هيجان كمي لرزش داشت گفتم:اقاي اريا فرد...پس چرا جزوه ام رو نمي ديد؟خواهش

مي كنم اذيت نكنيد.

صداي شيطونش رو شنيدم كه گفت:من خدايي نكرده قصد اذيت كردنت رو ندارم ...فقط...ميشه نگاهم كني؟!!

هان؟!!!!!!...نخير نميشه؟!واااااا...!!

هنوز نگاهم به جزوه ام بود...

دستمو دراز كردم و گوشه ي جزوه رو گرفتم واروم كشيدمش سمت خودم... ولي اون محكم چسبيده بودش

و ولش نمي كرد .

-خواهش مي كنم اين كار رو نكنيد...يه كاري نكنيد كه اگر دفعه ي ديگه هم ازم جزوه يا كمك

خواستيد..درخواستتون رو رد بكنم..خواهش مي كنم ولش كنيد.

 

بعد از مكث كوتاهي گفت:نچ...نميشه.گفتم بهم نگاه كن.

اي وااااي كه منو اخرش دق ميدي.اخه مي ترسم نگاهت كنم اونوقت پررو بشي.هرچند همين جوريش هم پررو هستي.

دوست نداشتم به حرفش گوش كنم..يعني چي كه هي رنگ عوض مي كرد و از من توقع هاي بيجا داشت؟!مگه

اون به جز يه هم كلاسي چيز ديگه اي هم براي من بود؟!

 

با صداي خيلي اروم و گيرايي گفت:پريناز؟!!!!!!!

با شنيدن اسمم از دهانش اون هم با اين لحن دلنشين... ناخداگاه چشمام چرخيد روي صورتش و نگاهم توي

چشماش قفل شد.

لبخند زيبايي روي لباش بود وچشماش برق خاصي داشت...

هنوز مات چشماش و اون لحن جذابش بودم كه گرميه دستاش رو روي دستم حس كردم.هنوز گوشه ي جزوه توي

دستام بود و اون هم دستش رو گذاشته بود روي دستم.

ناخداگاه لرزيدم...فكر كنم بهم برق وصل كردن..نه از برق هم لرزشش بيشتر بود..شايد شك..

ولي هرچي كه بود..هم يه حس دلنشيني رو در من به وجود اورده بود وهم احساس مي كردم بايد هر چه زودتر

از كنارش فرار كنم..نمي دونم چرا ...ولي ...

احساس كردم دستش روي دستم حركت كرد و اروم نوازشش كرد...ديگه بيشتر از اين نبايد اونجا مي موندم...

نه ...بايد برم..

با تمام توانم جزوه رو از توي بغلش كشيدم بيرون وبا يه خداحافظ در ماشين رو باز كردم وپريدم

بيرون...ولي وقتي داشتم در رو مي بستم شنيدم كه اروم گفت:باشه...اينبار هم فرار كن...ولي...!!!!

ديگه ادامه اش رو نشنيدم چون با تمام توانم دويدم سمت خونه ي عمه و با دستاي لرزونم كليد رو از توي كيفم

در اوردم وتوي قفل چرخوندم...

وقتي خواستم برم داخل نيم نگاهي به سركوچه انداختم...

هنوز ماشينش اونجا بود واون هم درحالي كه يه دستش روي لباش بود ودست ديگه اش هم به فرمون بود...

به من نگاه مي كرد..ولي ديگه لبخند نمي زد...به جاش يه اخم ملايم روي پيشونيش بود..درست مثل روز اولي

كه ديده بودمش...

 

ادامه دارد...

 

وارد حياط شدم و در رو پشت سرم بستم وبهش تكيه دادم.

قلبم توي سينه ام بيتابي مي كرد.

ناخداگاه همون دستمو كه لمس كرده بود اوردم بالا و بهش نگاه كردم...

دستموكشيدم روش..درست همون جايي كه ماني لمسش كرده بود...هنوز گرماي دستش رو به خوبي حس

مي كردم...

جزوه ام رو گرفتم جلوي صورتم وبه بينيم نزديكش كردم ويه نفس عميق كشيدم...

جزوه ام بوي عطرش رو مي داد...خيلي خوش بو بود...

-دخترم چرا اينجا وايسادي؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

با ترس پريدم هوا و دستمو گذاشتم رو قفسه ي سينه ام ...جزوه ام از دستم افتاد كه سريع خم شدم تا جمعش كنم..

خدا رو شكر برگه ها پخش و پلا نشده بودند...

واي عمه زهرتركم كردي كه...چرا اينجوري مياي..اخ قلبم.واي..

-وا..پريناز چت شد؟!چرا رنگت پريده؟!بيا تو چرا دم در وايسادي؟!

دستمو گذاشتم روي گونه ام و كمي ماساژش دادم تا از رنگ پريدگي در بياد...

 

نفس عميق كشيدم وبه سمت عمه رفتم.با لبخند گونه اش رو بوسيدم و گفتمم:سلام عمه جون...خسته نباشيد.چه خبر؟!

مرموز نگاهم كرد وخنديد. گفت:سلامت باشي عزيزم...خبركه زياده..بيا تو خودت مي فهمي.

نگاه مشكوكي بهش انداختم كه خنديد و گفت:چرا اينجوري نگاهم مي كني دختر؟!!بيا برو تو ..برو..!!

دستش رو گذاشت پشت كمرم و هولم داد به سمت در ...خنده ام گرفته بود...يعني خبرا تو خونه است؟!!

وارد خونه شدم ..چشمام از زور تعجب و هيجان گرد شد...!!!!!!!!!!!!

دويدم سمتشون و با ذوق گفتم:بابا...مامان...الهي قربونتون برم..!!!!

مامان زودتر خودش رو بهم رسوند و محكم بغلم كرد...

با گريه گفت:الهي فدات بشم مادر...چقدر لاغر شدي.دلم برات تنگ شده بود...عزيز دل مادر.

هم خنده ام گرفته بود وهم بغض داشتم...حالا خوبه همه اش چند روز ازشون دور بودما..يعني تو اين چند روز

كلي لاغر شده بودم؟!!!!!! وااااااا!!!!!!!!!

از گريه ي مامان من هم بغض كرده بودم...

-الهي قربونت بشم..ماماني دله من هم براتون تنگ شده بود...خيلي زياد...

از ديدنشون خيلي خوشحال بودم..دلم واسه ي هر دوتاشون تنگ شده بود.

از اغوشش اومدم بيرون و محكم گونه اش رو بوسيدم.

چشماش از اشك خيس بود..به زور لبخند زد و اروم زد به بازوم و گفت:دختر تو هنوز ياد نگرفتي منو اينجوري نبوسي؟!

واي خدا چقدر دلم واسه ي شنيدن اين جمله اش تنگ شده بود...اشكم روي صورتم اروم اروم چكيد و نگاهم به

بابا افتاد.

 

اون هم اشك توي چشماش جمع شده بود ولي گريه نمي كرد...مردونه وايساده بود و به من و مامان نگاه مي كرد

ولبخند روي لباش بود...

دويدم سمتش و در اغوشش فرو رفتم...از اينكه الان پيشم بودند احساس امنيت مي كردم...بابا منو به سينه اش

فشرد واروم زمزمه كرد:دخترم...حالت خوبه؟توي اين مدت اذيت نشدي؟!!

از اغوشش اومدم بيرون وبا پشت دست اشكام رو پاك كردم و گفتم:ممنون بابايي...حالم خوبه خيالتون راحت.

شونه هامو توي دستاش گرفت و به چشمام خيره شد:دخترم...اين چند روز كه اينجا بودي اتفاقي كه برات نيافتاد؟!

متوجه چيز مشكوكي نشدي؟!

توي دلم گفتم:اوه...بابا كجاي كاري؟!!هر چي... چيز مشكوكه اينجا ريخته..به نظرم همه يه جورايي مشكوك

مي زنند.

ولي چون اونا تازه از راه رسيده بودند وخستگي رو مي شد از چشما و صورتشون خوند... با لبخند ظاهري

گفتم:بابا بهتره بعدا در موردش حرف بزنيم.شما الان خسته ايد شب در موردش حرف مي زنيم باشه؟

از چشماش مي خوندم كه راضي نشده ...ولي اروم سرشو تكون داد و گفت:باشه...پس شب مفصلا بايد باهات حرف بزنم

دخترم..يه چيزايي هست كه حتما بايد بدوني..باشه؟

لبخند زدم وگفتم:باشه بابا...هر چي شما بگي.

 

اون روزناهار به هممون مزه داد...در كنار خانواده ام بودم واز وجودشون لذت مي بردم...حس ارامشي كه توي

اين چند روز ازم دور شده بود..حالا با تمام وجود حسش مي كردم وخوشحال بودم.

 

بعد از ناهار پدر ومادرم رفتند تا كمي استراحت بكنند.

من هم رفتم توي اتاقم ...به جزوه ام كه روي تخت افتاده بود نگاه كردم.

عجب جزوه ي پر دردسري بودااااا...به خاطرش امروز چه كارا كه نكردم...

 

پيش خودم گفتم:چرا اجازه دادم ماني دستمو لمس بكنه؟!چرا يه كشيده ي جانانه نخوابوندم توي صورت مثل

ماهش..؟!!چرا در برابر ماني كم ميارم؟!چرا نمي تونستم نگاهش رو روي خودم تحمل بكنم؟!

چرااااااااا؟؟؟؟؟

ولي جوابي براي سوالام نداشتم...يا اگر هم داشتم دوست نداشتم به زبون بيارم.

روي تختم دراز كشيدم و جزوه ام رو برداشتم...صفحه ي اول رو اوردم و...

با چيزي كه ديدم چشمام چهارتاشد...بله.. بله...؟؟!!!!!!!!! اين ديگه چيه؟؟؟؟؟!!!!!!

 

**

{تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم

تا مرز ناشناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پاي

تا دشت يادها

پرواز كن

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من...}

 

**

صدبار اين شعر رو خوندم...

منظورش چيه؟!!واي نكنه...يعني از اين كارش منظور داره؟!!

 

جزوه رو پرت كردم روي تختم و دستام رو گذاشتم روي صورتم...

چرا اينجوري شد؟چراااااااا؟؟!!!!

 

ادامه دارد...

 

اخه منظورش از اين كارها چيه؟!!!!!چرا هي مثل افتاب پرست رنگ عوض مي كنه؟!!!!!!!

به جزوه ام كه كنارم روي تخت افتاده بود نگاه كردم..برش داشتم و باز به اون شعر خيره شدم...انگشت اشاره ام

رو به ارومي روش كشيدم و زيرلب زمزمه كردم:ماني.. چي از جونم مي خواي؟!چرا نمي تونم بشناسمت؟!تو

كي هستي؟!!!!

 

با خودم تكرار كردم:اون كيه؟!..چرا يه دفعه وارد زندگيم شد؟!واقعا چرا؟!!

روي تختم نشستم وبه اتفاقاتي كه تا به الان بينمون افتاده بود فكر كردم...

 

به اخماش..به نفرت توي چشماش ...به حرف هايي كه در مورد دخترا مي زد...به لج و لجبازي هاش...

 

ذهنم رفت به اون روزي كه جونمو نجات داد و توي بغلش بودم...واقعا اون لحظه يه ارامش خاصي رو توي

وجودم حس كردم...

به رفتاراخيرش فكر كردم كه 180 درجه با اون ماني كه براي اولين بار ديدمش فرق مي كرد..!!

.به اينكه چرا يهو افتابي و خندون مي شد ويهو ابري ورعد وبرقي...!!

به اين فكر كردم كه اون چطور فهميده بود من پيش عمه ام زندگي مي كنم؟!!گفت از نيما شنيده كه نيما هم از ستاره

شنيده...بايد باور كنم؟!

ادرس رو بلد بود...حاضرم قسم بخورم كه ادرس رو مي دونست..وگرنه حواسم بود كه سر يه پيچ دقيقا فرمون

رو چرخوند به سمت همون خيابوني كه خونه ي عمه ام توش بود...

موقع رانندگي خيلي تسلط داشت...دقيق بود...خونسرد بود وبا اين خونسرديش طرف مقابل رو مغلوب

مي كرد...با چشماش منو جادو مي كرد...

 

اون نمي تونسته همين جوري ادرس رو بلد باشه..شايد از مداركم توي دانشگاه فهميده...ولي نه اين هم نميشه كه

هر كي دلش خواست به مدارك دانشجوها دسترسي داشته باشه...

شايد پارتي داره...ولي چرا بايد بخواد ادرسم رو بدونه؟!!دليلش براي اين كار چيه؟!!

 

بايد امشب به ستاره زنگ بزنم وبپرسم كه اون به نيما چيزي گفته؟!!

اصلا چرا امشب؟!همين الان بهش زنگ مي زنم..اره...بايد هر چه زودتر سر از كارش در بيارم...

 

اي واي امروز يادم رفت براي گوشيم باطري بخرم...يادم افتاد شماره اش رو توي دفترچه ي تلفن جيبيم نوشتم...

سريع رفتم طرف كيفم وبازش كردم...توي دفترچه دنبال اسمش گشتم تا اينكه پيداش كردم...خودشه..

 

رفتم توي حال و گوشي تلفن رو برداشتم وشماره ي ستاره رو گرفتم.

بعد از چند تا بوق كه خورد..ستاره با لحن جدي جواب داد:بله بفرماييد.

-الو..سلام...ستاره منم پريناز...

با تعجب گفت:اااا..سلام.پري تويي؟!شماره رو نشناختم خوبي؟!

-مرسي گلم.تو خوبي؟چه خبر؟

مكث كوتاهي كرد وگفت:هيچي ..خبري نيست.امروز نيما همه ي كارا رو تنهايي كرده بود..شب سال نو نامزديمه..مياي تهران؟!!

لبخند ماتي زدم وگفتم:معلوم نيست ستاره جون...امروز خانواده ام اومدند اينجا.نمي دونم كه ميتونم بيام يا

نه...ولي اگر هم نتونستم بيام شرمنده...ايشاالله مباركت باشه عزيزم.

-اين حرفا چيه پري جون...شرمندگي نداره .دركت مي كنم.

صدامو صاف كردم وگفتم:ستاره يه سوالي ازت داشتم.

-بپرس..چه سوالي؟!!

مكث كردم...مي ترسيدم اون جوابي رو كه مي خوام بهم نده...

 

-ستاره..تو...به نيما گفتي كه من خونه ي عمه ام زندگي مي كنم؟!!!!

صداي ستاره مثل پتك توي سرم خورد:نه پريناز...تو گفتي به كسي نگو من هم نگفتم ...حتي به نيما هم چيزي نگفتم چون دليلي نداشت كه بخوام بگم...چيزي شده پري؟!!!! الو..الو پري...

گوشي از دستم افتاد زمين...ماني..ماني دروغ گفته بود؟؟؟؟!!!!!!!

اون كيه؟!چرا...واي خدا دارم ديوونه ميشم...خودت كمكم كن..اخه اينجا چه خبره؟!

 

صداي ضعيف ستاره از توي گوشي كه روي زمين افتاده بود به گوشم مي رسيد...

با دستاي لرزون برش داشتم وصدامو صاف كردم وگفتم:الو..ستاره.. تو مطمئني كه... به نيما يا ماني چيزي نگف
roman مسير عشق (3)
roman مسير عشق (3)

ادامه متن...

authorنوشته محمد  date۲۵ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


FolderSizes Pro v5.5.40 Incl patch

http://p30upload.com/download.php?imgf=1312968546_08c3f2bf06c8e4094f74b 58.jpg



FolderSizes برنامه قدرتمند و كارآمدي مي باشد كه افراد در هر جايي از آن براي درك صحيحي از نحوه بهره برداري و استفاده از فضاي هارد ديسك خود از آن استفاده مي نمايند. اين نرم افزار توسط اسكن نمودن يك هارد درايو يا پوشه بنابر خواسته شما و با فراهم نمودن بازخوري بصري از نتيجه عمل مي نمايد. FolderSizes همچنين گزارشات جزئي و دقيق بصورت نموداري و گرافيكي از ميزان فضاي ديسك مورداستفاده شما بصورت بلافاصله و پويا، درحين اسكن نمودن سيستم شما ارائه مي كند. همچنين مي توانيد توسط اين برنامه به هر زيرپوشه اي توسط دوبار كليك برروي ليست جزئي ويا تصوير نمودار بصورت عمقي وارد شده كه اين امكان را براي شما فراهم مي آورد تا بسرعت منبع مصرفي بيش از اندازه فضاي هاردديسك خود را تعيين محل و شناسايي نماييد.



Download : | FileSonic | Easy-Share | DepositFiles |



http://www.filesonic.com/file/1636704534
http://www.easy-share.com/1917258794
http://depositfiles.com/files/mvrjxd7d9
توضيح :::
دوستان درصورت في ل تر بودن لينك دانلود ميتونيد از سايت هاي ليچ استفاده و لينك مستقيم بدون محدوديت بگيريد ..در ضمن اين لينكها براي چند ماه قابل استفاده هستند
FolderSizes Pro v5.5.40 Incl patch
FolderSizes Pro v5.5.40 Incl patch

ادامه متن...

authorنوشته محمد  date۲۵ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


linkdooni آخرین مطالب

۱ ] [ ۲ ]
CopyRight ? 2006 - 2008 , khavaranshop.zaminblog.com - Persian Mobile Portal , All Rights Reserved
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | zaminblog
Powered By zaminblog | Designed By sampletheme
پکیج  آکواریوم در خانه
بند انداز برقی بانوان
کارتون بل و سباستین
شبیه ساز پرواز و خلبانی 2013